ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٣١١ - ١٠ - باب شير و شغال
از من در آنچه مردود عقل است موافقت مطلبيد، كه صحبت من با شما سبب وبال نيست، امّا موافقت در اعمال ناستوده موجب عذاب گردد؛ چه دل و دست آلت گناهست، يكي مركز فكرت ناشايست و ديگر منبع كردار ناپسنديده؛ و اگر موضعي را در نيكي و بدي اين اثر تواند بود هر كه در مسجد كسي را بكشتي بزه كار [١] نبودي، و آنكه در مصاف يك تن را زنده گذارد بزهكار شدي. و من نيز در صحبت شماام و بدل از شما گريزان.
ياران او را معذور داشتند و قدم او بر بساط ورع [٢] و صلاح هر چه ثابتتر شد و ذكر آن در آفاق ساير گشت و بمدّت و مجاهدت در تقوي و ديانت منزلتي يافت كه مطمح [٣] هيچ همّت بدان نتواند رسيد.
و در آن حوالي مرغزاري بود كه ماه رنگ آميز از جمال صحن او نقش بندي آموختي و زهره مشك بيز از نسيم اوج [٤] او استمداد گرفتي
|
نموده تيره و منسوخ با هوا و فضاش |
صفاى چرخ اثير [٥] و صفات باغ ارم |
|
______________________________
[١]. (٤) بزهكار گناهكار. هى در بزه غير ملفوظ است مثل مزه؛ و زى
در بزه گاهي ژي نوشته شده است، چنانكه در ترجمه و قصّههاى قرآن نسخه تربت جام؛ در
نوروزنامه إثم را بزه ترجمه كرده آنجا كه در وصف شراب گويد (ص ٦١): مردمان را منفعت
بسيارست در وى و ليكن بزه او از نفع بيشترست، خردمند بايد كه چنان خورد كه مزه او
بيشتر از بزه بود تا برو وبال نگردد. در ترجمه و قصّههاى قرآن در ترجمه آيه ٣٧
سوره احزاب (٣٣) تنگي و بژهاي، و در ترجمه آيه ١٧ سوره فتح (٤٨) تنگيي و بزهاي،
در قبال حرج عربي آورده شده است. نيز ٢٢٠/ ٣ ح ديده شود.
[٢]. (٦) ورع پرهيزگاران شدن (زوزني)، پارسائي (از زمخشري)، پرهيزگاري (قرشي).
[٣]. (٧) مطمح از طموح، بر نگرستن، بلند نگريستن، ببالا نگاه كردن؛ بمعني نظر گاه و منظور بلند و دور.
در گلستان آمده است (باب پنجم حكايت چهارم): يكي را دل از دست رفته بود و ترك جان كرده، و مطمح نظرش جائي خطرناك و مظنّه هلاك، نه لقمهاي كه مصوّر شدي كه بكام آيد، الخ.
[٤]. (١٠) اوج بلندي در هوا، و اينجا هواى بالاى مرغزار. رجوع شود به ١٦١/ ١ ح و ١٨٨/ ٣ ح و ١٩٣/ ٤.
[٥]. (١١) اثير از زبان يوناني گرفته شده است و در زبان شعرا بمعني طبقهاي از آسمان كه آتشي و روشن است بكار ميرود، و اين تعبير عوامانه ايست از آنچه در اصطلاح فلاسفه متداول بوده است. در شاهنامه در پادشاهي خسرو پرويز راجع به عقايد و اعمال هندوان گفته شده است (چاپ بروخيم ص ٢٧٦٠):
|
هر آن كس كه آتش همي بر فروخت |
شد اندر ميان خويشتن را بسوخت |
|
|
يكي از آتشي داند اندر هوا |
بفرمان يزدان فرمان روا |
|