ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٥١ - بازرگانى كه جواهر بسيار داشت
فرج را از ناشايست باز داشت، و از هواى زنان اعراض كلّي كردم، و زبان را از دروغ و نمّامي و سخناني [١] كه ازو مضرّتي تواند زاد، چون فحش و بهتان و غيبت و تهمت، بسته گردانيد، و از ايذاى مردمان و دوستي دنيا و جادوي و ديگر منكرات پرهيز واجب ديدم، و تمنّي رنج غير از دل دور انداختم، و در معني بعث و قيامت و ثواب و عقاب بر سبيل افترا [٢] چيزي نگفتم. و از بدان ببريدم و بنيكان پيوستم، و رفيق خويش صلاح و عفاف را ساختم كه هيچ يار و قرين چون صلاح نيست، و كسب آن جاى [٣] كه همّت بتوفيق آسماني پيوسته باشد و آراسته، آسان باشد و زود دست دهد و بهيچ انفاق كم نيايد. و اگر در استعمال بود كهن نگردد، بل كه هر روز زيادت نظام و طراوت پذيرد، و از پادشاهان در استدن آن بيمي صورت نبندد، و آب و آتش و دد و سباع و ديگر موذيات را در آن أثر ممكن نگردد؛ و اگر كسي از آن إعراض نمايد و حلاوت عاجل او را از كسب خيرات و ادّخار حسنات باز دارد و مال و عمر خويش در مرادهاى اين جهاني نفقه كند همچنان باشد كه:
[بازرگانى كه جواهر بسيار داشت]
آن بازرگان كه جواهر بسيار داشت و مردي را بصد دينار در روزي مزدور گرفت براى سفته كردن آن. مزدور چندانكه در خانه بازرگان بنشست چنگي ديد، بهتر سوى آن نگريست [٤].
بازرگان پرسيد كه: داني زد؟ گفت: دانم؛ و در آن مهارتي داشت. فرمود كه: بسراى.
بر گرفت و سماع [٥] خوش آغاز كرد. بازرگان در آن نشاط مشغول شد و سفط [٦] جواهر گشاده بگذاشت. چون روز بآخر رسيد اجرت بخواست. هر چند بازرگان گفت كه: جواهر بر قرار است، كار نا كرده مزد نيايد، مفيد نبود. در لجاج آمد و گفت: مزدور تو بودم و
______________________________
[١]. (١)- (٢) نمّامي و سخناني در نسخه اساس: نمّامي سخنان.
[٢]. (٤) افترا دروغ بافتن (مقدّمة و صراح)، دروغ فرا يافتن (تفسير ابو بكر عتيق).
[٣]. (٦) كسب آن آن جاى نسخه اساس: كسب آن جاى. متن عربي: مكسبه إذا وفّق اللّه له ...
[٤]. (١٣) بهتر نگريستن توجّه بيشتر كردن و بدقّت نگاه كردن. ص ٥٦ س ١٩ نيز ديده شود.
[٥]. (١٥) سماع اشتغال بشنيدن موسيقي از نوازندگي و خوانندگي و ديدن پاىكوبي و دست افشاني. نيز عمل ساز زدن و آواز خواندن و رقص كردن. در اينجا مراد اينكه «ساز خوشي زد».
[٦]. (١٥) سفط صندوقچه و درج ظريف و گرانبها كه در آن جواهر گذراند. و جعبه و مجري نيز گفته ميشود.
جامه دان را نيز سفط ميگفتهاند، و گاهي هم از براى كتابي چند كه با خود حمل ميكردهاند سفط بكار ميبردهاند.