ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٩٧ - سه ماهى كه در آبگيرى بودند
چه مال بي تجارت و علم بي مذاكرت و ملك بيسياست پاىدار نباشد
|
دست زمانه ياره شاهي نيفگند |
در بازوي كه آن نكشيدهست بار تيغ |
|
|
لا يسلم الشّرف الرّفيع من الأذى |
حتّى يراق على جوانبه الدّم |
|
[١] شير گفت: سخن نيك درشت و بقوّت راندي، و قول ناصح بدرشتي و تيزي مردود نگردد و بسمع قبول إصغا [٢] يابد. و شنزبه آنگاه كه خود دشمن باشد پيداست كه چه تواند كرد و از وى چه فساد آيد. و او طعمه منست و مادّت حركت او از گياه است و مدد قوّت من از گوشت
|
كجا تواند ديدن گوزن طلعت شير |
چگونه يارد ديدن تذرو چهره باز |
|
و نيز او را اماني دادهام و دالّت [٣] صحبت و ذمام معرفت بدان پيوسته
|
إنّ المعارف في أهل النّهى ذمم |
[٤] و در أحكام مروّت غدر بچه تأويل جايز توان داشت؟ و بارها بر سر جمع با او ثناها گفتهام و ذكر خرد و ديانت و اخلاص و امانت او بر زبان رانده، اگر آن را خلافي روا دارم بتناقض قول و ركّت [٥] راى منسوب گردم و عهد من در دلها بي قدر شود.
دمنه گفت: ملك را فريفته نميشايد بود بدانچه گويد «او طعمه منست»، چه اگر بذات خويش مقاومت نتواند كرد ياران گيرد و بزرق [٦] و مكر و شعوذه دست بكار كند، و از ان
______________________________
[بقيّه ح ص قبل] چه خواهد بود) روى بجانبي بگرداند.
[١]. (٣) لا يسلم ... بزرگواري بلند از آزار و گزند سلامت نيابد مگر آنگه كه بر كنارههاى آن خون ريخته آيد.
[٢]. (٥) إصغاء (از صغو) گوش دادن بگفته كسي؛ گوش را بسمت گويندهاى گرداندن.
[٣]. (٩) دالّت نازش؛ دالّت صحبت بمعني حقّي است كه كسي بر ديگري بواسطه همنشيني و رفاقت حاصل ميكند.
١٠٤/ ١٤ و ١٢٠/ ٣ حى نيز ديده شود. ذمام حقّي كه ميان دو كس ثابت شده باشد چنانكه رعايت نكردن آن زشت و مذموم باشد. ذمّه بمعني زنهار و پناه و عهد و امان نيز از همين مادّه است.
[٤]. (١٠) إنّ المعارف ... آشنائيها ميان صاحبان عقل و خرد (بمنزله) عهد و امان است.
[٥]. (١٣) ركّت نازك و باريك و ضعيف و سست شدن و بودن. ركيك و ركاكت از همين مادّه است.
[٦]. (١٥) زرق نفاق و ريا، يعني خود را دوست يا ديندار يا نيك جلوه دادن و در باطن دشمن يا بيدين يا بد بودن.
در فارسي فراوان بكار رفته و ليكن در كتب لغت عربي نيامده است و اصل آن معلوم نيست. معني قديمتر آن حقّه بازي و تردستي و چشمبندى و شعبده است؛ بيهقي گويد (چاپ فيّاض ص ٤٠٦ و چاپ اديب ص ٤١٣): اين تلك پسر حجّامي بود، و لكن لقائي و مشاهدتي و زباني فصيح داشت و خطّي نيكو بهندوي و فارسي، و مدّتي دراز بكشمير رفته بود و