ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٦٥ - ٤ - باب دوستى كبوتر و زاغ و موش و باخه و آهو
آن را بتواند ستد و نه اختلاف شب و روز عقده آن را واهي [١] تواند گردانيد، كه مضرّت و مشقّت يك جانب را بر اطلاق متعيّن است و راحت و منفعت ديگر را متوجّه
|
اللّه يعلم أنّا لا نحبّكم |
و لا نلومكم أن لا تحبّونا |
|
[٢] و جائي كه عداوت حقيقي چنين كه تقرير افتاد ثابت گشت صلح در وهم نگنجد، و اگر تكلّفي رود در حال نظام آن بگسلد و بقرار اصل باز رود. و فريفته شدن بدان از عيبي خالي نماند، و هرگز ثقت خردمند بتأكيد بنلاد [٣] آن مستحكم نگردد؛ كه آب اگر چه در آوندي دير بماند تا بوى و طعم بگرداند چون بر آتش ريخته شود از كشتن [٤] آن عاجز نيايد. و مصالحت دشمن چون مصاحبت مار است، خاصّه كه از آستين سلّه [٥] كرده آيد. و عاقل را بر دشمن زيرك چون إلف تواند بود؟
زاغ گفت: شنودن سخني كه از منبع حكمت زايد از فوايد خالي نباشد، لكن بكرم و سيادت و مردمي و مروّت آن لايقتر كه بر قضيّت [٦] حرّيّت خويش بروي و سخن مرا باور داري، و اين كار در دل خويش بزرگ نگرداني و از اين حديث كه «ميان ما طريق مواصلت نامسلوكست» [٧] در گذري، و بداني كه شرط مكرمت آنست كه بهر نيكيي راه جسته آيد. و
______________________________
[١]. (١) واهي سست، نيز ص ٢٣ ح بر س ١٠ ديده شود.
[٢]. (٣) اللّه يعلم ... خدا ميداند كه ما شما را دوست نميداريم و شما را ملامت نميكنيم كه ما را دوست نميداريد.
لا نحبّكمو، و لا نلومكمو خوانده ميشود.
[٣]. (٦) بنلاد ص ٣٣ ح بر س ٩ ديده شود.
[٤]. (٧) كشتن اصطلاح فارسي بوده است از براى خاموش كردن شمع و چراغ و آتش عموما، چنانكه در حكايت گلستان آمده است: شبي ياد دارم كه ياري عزيز از در در آمد، چنان بيخود از جاي بر جستم كه چراغم بآستين كشته شد ... بنشست و عتاب آغاز كرد كه: مرا در حال كه بديدي چراغ بكشتي بچه معني؟ گفتم ... اين بيتم بخاطر بود:
|
چون گراني بپيش شمع آيد |
خيزش اندر ميان جمع بكش |
|
|
ور شكر خنده ايست شيرين لب |
آستينش بگير و شمع بكش |
|
(چاپ فروغي ص ١٢٦ تا ١٢٧) و نيز اين بيت مشهور او (غزليّات ص ٢٨٣) كه:
|
شمع را بايد از اين خانه بدر بردن و كشتن |
تا بهمسايه نگويد كه تو در خانه مائي |
|
[٥]. (٨) سلّه ص ١٠٤ ح بر س ١٧ ديده شود.
[٦]. (١١) بر قضيّت بر حكم، بر طبق دستور. ص ٤٣ ح بر س ٢ و نيز ٩٦/ ١١ ح ديده شود.
[٧]. (١٣) نامسلوك نرفتني، از سلوك بمعني طىّ كردن، و مسلوك بمعني رفته شده بر آن و طىّ شده.