ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٢٣ - بازرگانى كه صد من آهن داشت
و اين مثل بدان آوردم تا بداني كه چون با ملك اين كار كردي ديگران را در تو اميد و وفاداري و طمع حق گزاري نماند. و هيچ چيز ضايعتر از دوستي كسي نيست كه در ميدان كرم پياده و در لافگه وفا سر افگنده باشد؛ و همچنان نيكوي كردن بجاى [١] كسي كه در مذهب خود اهمال حقّ و نسيان شكر حايز شمرد؛ و پند دادن آن را كه نه در گوش گذارد و نه در دل جاى دهد؛ و سرّ گفتن با كسي كه غمّازي [٢] سخره [٣] بيان و پيشه بنان [٤] او باشد.
و مرا چون آفتاب روشن است كه از ظلمت بد كرداري و غدر تو پرهيز ميبايد كرد، كه صحبت اشرار مايه شقاوت [٥] است و مخالطت أخيار كيمياى سعادت. و مثل آن چون باد سحري است كه اگر بر رياحين بزد نسيم آن بدماغ برساند، و اگر بر پارگين [٦] گذرد بوى آن حكايت كند. و ميتوان شناخت كه اين سخن بر تو گران ميآيد، و سخن حق تلخ باشد و اثر آن در مسامع [٧] مستبدّان ناخوشم.
چون مفاوضت ايشان بدين كلمت رسيد شير از گاو فارغ شده بود و كار او تمام بپرداخته. و چندانكه او را افگنده ديد و در خون غلتيده، و فورت [٨] خشم تسكيني يافت، تأمّلي كرد و با خود گفت: دريغ شنزبه با چندان عقل و كياست و راى و هنر. نميدانم كه در اين كار مصيب [٩]
______________________________
[١]. (٣) بجاى- در حقّ-، نسبت به-، در باره-، چنانكه در اين عبارت
تاريخ بيهقي. (چاپ فيّاض ٣٠): و هر چه فضل را ممكن گشت از قصد و جفا بجاى مأمون
بكرد. و اين بيت از منوچهري (چاپ دوّم دبير سياقي ص ١٥):
|
نعمت عاجل و آجل. بتو داد از ملكان |
زانكه ضايع نشود آنچه بجاى تو كند |
|
و اين بيت حافظ (ديوان، چاپ قزويني، غزل ٥):
|
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون |
نيكي بجاى ياران فرصت شمار يارا |
|
در نسخه اساس: بجاى كسي در (بدون «كه»).
[٢]. (٥) غمّازي آشكارا كردن راز، پرده دري، خبر بهر ده رساني، سخن چيني. و نيز غمز در ١٢٨/ ٧ ح ديده شود.
[٣]. (٥) سنجره مسخّر و اسير، نيز بمعني بيگار و كارگر مجبور و بيمزد.
[٤]. (٥) بنان أنگشت. مراد اينكه با نوشته خود راز كسان را خبر دهد.
[٥]. (٧) شقاوت بدبخت شدن، بد بختي، ضدّ سعادت (مصادر و مقدّمة و صراح).
[٦]. (٨) پارگين گودالي و چاهي كه آبهاى كثيف و چركين و پليد در آن رود؛ مثل چاه مستراح و مطبخ.
[٧]. (١٠) مسامع جمع مسمعة و مسمع بمعني گوش.
[٨]. (١٢) فورت بسر بر جوشيدن ديگ و خشم و آب چشمه و آنچه بدان ماند، منتهاى شدّت و جوشش، غليان و فوران.
[٩]. (١٣) مصيب ص ٤٨ ح بر س ٨ ديده شود.