ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٣٨ - زن بازرگان و نقاش و غلام او
از طبع رنگ آميز او خاطر ماني در حيرت، با ايشان همسايگي داشت. ميان او و زن بازرگان معاشقتي افتاد. روزي زن او را گفت: بهر وقت رنج ميگيري و زاويه ما را بحضور خويش آراسته ميگرداني، و لا شكّ توقّفي ميافتد تا آوازي دهي و سنگي اندازي. آخر ما را از صنعت تو فايدهاي بايد. چيزي تواني ساخت كه ميان من و تو نشاني باشد؟ گفت چادري دو رنگ سازم كه سپيدي برو چون ستاره در آب ميتابد و سياهي درو چون گله [١] زنگيان بر بناگوش تركان ميدرفشد [٢]. و چون تو آن بديدي بزودي بيرون خرام. و غلامي اين باب ميشنود.
چادر بساخت، و يكچندي بگذشت. روزي نقّاش بكاري رفته بود و تا بيگاهي مانده.
آن غلام آن چادر را از دختر او عاريت خواست و زن را بدان شعار [٣] بفريفت، و بدو نزديك شد و پس از قضاى شهوت بازگشت و چادر باز داد. چون نقّاش برسيد و آرزوى ديدار معشوق ميداشت، در حال چادر بكتف گردانيد و آنجا رفت. زن پيش او باز دويد و گفت: اى دوست، هنوز اين ساعت باز گشتهاي، خير هست كه بر فور باز آمدي! مرد دانست كه چه شده است، دختر را ادب بليغ كرد و چادر را بسوخت.
و اين مثل بدان آوردم تا ملك بداند كه در كار من تعجيل نشايد كرد. و بحقيقت ببايد شناخت كه من اين سخن از بيم عقوبت و هراس هلاك نميگويم، چه مرگ، اگر چه خواب نامرغوب است و آسايش نامحبوب، هر آينه بخواهد بود، و بسيار پاى آوران [٤]
______________________________
[١]. (٥) گله موى مجعّد و پيچيده چون موى زنگي. در ديوان سنائي
(چاپ دوم مدرّس رضوي ص ٩٩٢) بيتي آمده است كه غلط طبع شده است و اينجا بتصحيح
قياسي نقل ميشود:
|
اى لعبت مشكين گله |
بگشاى گوى از أنگله مى خور ز جام و بلبله |
|
|
با ما خور و با ما نشين |
ظاهرا بين اين كلمه و گلاله بمعني زلف رابطهاي هست.
[٢]. (٦) درفشيدن ص ٢ س ٤ ح درفشان ديده شود.
[٣]. (٨) شعار مراد اينجا آن چادر دو رنگ است كه بين ايشان نشانه و علامت بوده است. در اين باب رجوع شود به ص ١٣ ح بر س ١٨ و ص ٥٢ س ٤ ح.
[٤]. (١٥) پاى آور، پاى آوران صاحبان قدرت و توانائي و مقاومت بسيار (فولّرس)، و پاى آوردن بمعني پايدار ماندن و بر پا ماندن و قوام و استقامت گرفتن در شعري از انوري آمده است (بهار عجم):
|
با كفش ابر مينيارد پاى |
با دلش بحر مينگيرد نام |
|
(ضبط ديوان چاپ مدرّس رضوي ج ١ ص ٣١٢ مختلف است).