ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١١٨ - غوكى كه در جوار مارى مىزيست
در زير درختي باتقان بنهادند و در شهر رفتند.
ديگر روز آنكه بخرد موسوم و بكياست منسوب بود بيرون رفت و زر ببرد. و روزها بر آن گذشت و مغفّل را بسيم حاجت افتاد. بنزديك شريك آمد و گفت: بيا تا از آن دفينه چيزي بر گيريم كه من محتاجم. هر دو بهم آمدند و زر نيافتند، عجب بردند. زيرك در فرياد و نفير آمد و دست در گريبان غافل درمانده زد كه: زر تو بردهاي و كسي ديگر خبر نداشتست.
بيچاره سوگند ميخورد كه: نبردهام. البتّه فايده نداشت. تا او را بدر سراى حكم آورد و زر دعوي كرد و قصّه باز گفت.
قاضي پرسيد كه: گواهي يا حجّتي داري؟ گفت: درخت كه در زير آن مدفون بوده است گواهي دهد كه اين خائن بي انصاف برده است و مرا محروم گردانيده. قاضي را از اين سخن شگفت آمد و پس از مجادله بسيار ميعاد معيّن گشت كه ديگر روز قاضي بيرون رود و زير درخت دعوي بشنود و بگواهي درخت حكم كند.
آن مغرور بخانه رفت و پدر را گفت كه: كار زر بيك شفقت و ايستادگي تو باز بستست، و من باعتماد تو تعلّق بگواهي درخت كردهام. اگر موافقت نمائي زر ببريم و همچندان ديگر بستانيم. گفت: چيست آنچه بمن راست ميشود؟ گفت: ميان درخت گشادهست چنانكه اگر يك دو كس در آن پنهان شود نتوان ديد. امشب ببايد رفت و در ميان آن ببود و، فردا چون قاضي بيايد گواهي چنانكه بايد بداد. پير گفت: اى پسر، بسا حيلتا كه بر محتال وبال گردد. و مباد كه مكر تو چون مكر غوك [١] باشد. گفت: چگونه؟ گفت:
[غوكى كه در جوار مارى مىزيست]
غوكي در جوار ماري وطن داشت، هر گاه كه بچه كردي مار بخوردي. و او بر پنج پا يكي [٢] دوستي داشت. بنزديك او رفت و گفت: اى بذاذر، كار مرا تدبيري انديش كه مرا خصم قوي و دشمن مستولي پيدا آمدهست، نه با او مقاومت ميتوانم كردن و نه از اينجا تحويل، كه موضع خوش و بقعت [٣] نزه است، صحن آن مرصّع بزمرّد و مينا و مكلّل ببسّد و كهربا
______________________________
[١]. (١٧) و (١٨) غوك وزغ، قورباغه، كه حيوانيست كوچك و خونسرد و
بي دم كه در آب و خشكي تواند زيست.
[٢]. (١٨) پنج پا يك خرچنگ كه آن را كژ پايك نيز گفتهاند. در حاشيه ٨١/ ١٧ توضيح داده شد.
[٣]. (٢١) بقعت جاى، پارهاي زمين؛ جمع آن بقاع و بقع و بقع. نزه پاك و پاكيزه و خوش و خرّم، پر گياه و بعيد از مردم. مرصّع آراسته بجواهر، از ترصيع: در نشاندن جواهر بچيزي. مكلّل تاج بر سر-