ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٤٤ - ٦ - باب بوزينه و باخه
دوستي و سوالف يگانگي را مهمل گذارم از مردمي و مروّت بيبهره گردم، و اگر بر كرم عهد ثبات ورزم و جانب خود را از وصمت مكر و منقصت غدر صيانت نمايم زن كه عماد [١] دين است و آباداني خانه و نظام تن در گرداب خوف بماند. از اين جنس تأمّلي بكرد و ساعتي در اين تردّد و تحيّر ببود آخر عشق [٢] زن غالب آمد و راى بر دار و قرار داد، كه شاهين وفا سبك سنگ [٣] بود
|
و أكثر فتيان الزّمان أراذل |
موازينهم في السّرو غير ثقال |
|
[٤] و پيغامبر گفت عليه السلم حبّك الشّيء يعمي و يصمّ [٥]. و دانست كه تا بوزنه را در جزيره نيفگند حصول اين غرض متعذّر و طالب آن متحيّر باشد در حال ضرورات مباح [٦] است حرام بدين عزيمت بنزديك بوزنه باز رفت. و اشتياق بوزنه بديدار او هر چه صادقتر گشته بود و نزاع بمشاهدت او هر چه غالبتر شده [٧]. چندانكه چشم بر وى افگند اندك سكون و سلوتي [٨] يافت و گرم بپرسيد، و از حال فرزندان و عشيرت استكشافي كرد. باخه جواب داد كه: رنج مفارقت تو بر من چنان مستولي شده بود كه از أنس وصال ايشان تفرّجي حاصل نيامد، و از تنهائي تو و انقطاع كه بوده است [٩] از اتباع و اشياع هر گه ميانديشيدم عمر بر من منغّص [١٠] ميگشت و صفوت عيش من كدورت ميپذيرفت؛ و اكنون چشم ميدارم كه اكرامي واجب
______________________________
[١]. (٢) عماد ستون، ركن، تكيهگاه.
[٢]. (٤) عشق در اساس و چند نسخه ديگر: عشوه. متن مطابق و ٢ و ٣ و و و نافذ.
[٣]. (٥) سبك و سنگ كم وزن. در اين استعاره بين لفظ شاهين و سنگ تناسب را رعايت كرده است.
[٤]. (٦) و أكثر فتيان ... بيشترين جوانان اين روزگار ناكس و أوباشاند؛ ترازويشان در مهتري و سروري ناگران (و سبك سنگ) است. بجاى أراذل در ديوان بحتري: أشابة، و بجاى الزّمان در اساس: الرّجال.
[٥]. (٧) حبّك ... دوست داشتن تو چيزي را موجب كوري و كري (تو) ميگردد.
[٦]. (٩) مباح آنچه روا باشد و مجاز باشد كردن آن؛ ضدّ حرام.
[٧]. (١٠) و نزاع ... شده اين چند كلمه در اساس و مج نيست، و محتملست كه اصيل باشد. نزاع آرزومندي و كشش دل.
[٨]. (١١) سلوت فرو نشستن اندوه و كم گشتن آرزو. ص ٢٤٦ س ٦ نيز ديده شود.
[٩]. (١٤) از تنهائي ... بوده است اين چند كلمه را اساس و نق و مج ندارند، و محتمل است كه از مصنّف باشد.
[١٠]. (١٤) منغّص (از مادّه ن غ ص) ناخوش گردانيده، بيمزه گردانيده، ناگوار گردانيده.