ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١١٩ - غوكى كه در جوار مارى مىزيست
|
آب وى آب زمزم و كوثر |
خاك وى خاك عنبر و كافور |
|
|
شكل وى ناپسوده دست صبا |
شبه وى ناسپرده پاى دبور |
|
[١] پنج پايك گفت: با دشمن غالب توانا جز بمكر دست نتوان يافت، و فلان جاى يكي راسوست، يكي [٢] ماهيي چند بگير و بكش و پيش سوراخ راسو تا جايگاه مار ميافگن، تا راسو يگان يگان ميخورد، چون بمار رسيد ترا از جور او باز رهاند. غوك بدين حيلت مار را هلاك كرد.
روزي چند بر آن گذشت. راسو را عادت باز خواست [٣]، كه خو كردگي بتر از عاشقي است.
بار ديگر هم بطلب ماهي بر آن سمت ميرفت، ماهي نيافت، غوك را با بچگان جمله بخورد.
اين مثل بدان آوردم تا بداني كه بسيار حيلت و كوشش بر خلق وبال گشتست. گفت:
اين پدر كوتاه كن و دراز كشي در توقّف دار، كه اين كار اندك مؤونت بسيار منفعت است.
پير را شره [٤] مال و دوستي فرزند در كار آورد، تا جانب دين و مروّت مهمل گذاشت، و ارتكاب اين محظور [٥] بخلاف شريعت و طريقت جايز شمرد، و بر حسب اشارت پسر رفت.
______________________________
[بقيه ح ص قبل] گذاشته، از إكليل: ديهيم و سربند.
[١]. (٢) ناپسوده لمس نكرده، از پسودن: مسّ و لمس كردن. صبا باد برين، يعني بادي كه در فصل تساوي شب و روز از سمت مشرق ميوزد. دبور بادي كه از مغرب ميوزد. قصد او از اينكه باد شرقي و غربي بر شكل و شبه آن گذر نكردهاند اينست كه در هيچ جانب زمين، مشرق و مغرب، نظير و مانند آن يافت نميشود.
[٢]. (٤) يكي عدد مراد نيست، مثل اينست كه بگوئيم يك وقت اين كار را بكن؛ يك كاري بكن، چند ماهي بگير؛ بيا و چند تا ماهي بگير. «گفت: يكي شنزبه را بينم ...» ص ١٠٠ س ٧ ديده شود.
[٣]. (٦) بازخواست در تمام نسخ قديم چنين است جز در يكي كه كلمه را اصلا ندارد، و احتمال اينكه بجاى «بازخاست» نوشته باشند بدين ترتيب مقطوع ميشود. لا بدّ مراد اينست كه عادت وى را طلب كرد.
[٤]. (١٠) شره حرص بسيار شديد كه بر طبع غالب گردد و شخص را زبون سازد. آزناك و حريص شدن (صراح).
لغت از اصل عربي بوده و در عربي از مادّه ش ر ر لفظ شرّة نيز بمعني حرص آمده است. ٤٥/ ٧ و ٧١/ ١٠ نيز ديده شود.
[٥]. (١١) محظور حرام شده و ممنوع، باز داشته شده (مصادر و مقدّمة و صراح). غزّالي در منهاج العابدين (ص ٢٧) گويد «لا يخلو إمّا أن تقول قولا محظورا حراما أو قولا مباحا من فضول لا يعنيك فإن كان محظورا حراما ففيه من عذاب اللّه ... هذا في الكلام المحظور، و أمّا المباح ففيه أربعة أمور ...»- و اين غير از «محذور» است كه بمعني آنچه از آن ميترسند بكار ميرود، مثلا در بيت صاحب ابن عبّاد (ص ١٠٣ س ١٥ همين كتاب): و قرب البحر محذور العواقب.
و اين بيت ابو بكر بن داود الأصبهاني (أمالي الزّجّاجي ٧٤):
|
لقد دللت على أنّ الهوى بدل |
من أجل ما كان مرجوّا و محذورا |
|