ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٣٧٦ - ١٣ - باب پادشاه و برهمنان
و سوّم منّتي بر اهل مملكت متوجّه گردد كه چنو مملكت متوجّه گردد كه چنو ملكهاي را باقي گذارم كه خيرات او شامل [١] است.
پس او را با طايفهاي از محارم كه خدمت سراى ملك كردندي بخانه برد و فرمود كه باحتياط [٢] نگاه دارند و در تعظيم و اكرام مبالغت لازم شمرند. و شمشيري بخون بيالود و پيش ملك چون غمناكي [٣] متفكّر در آمد و گفت: فرمان ملك بجاى آوردم. چندانكه اين سخن بسمع او رسيد- و خشم تسكيني يافته بود- و از خرد و جمال و عقل و صلاح او بر انديشيد رنجور [٤] گشت و شرم داشت كه اثر تردّد [٥] ظاهر گردد و نقض و ابرامي [٦] بيك ديگر متّصل از خود فرا نمايد، و بتأنّي او واثق بود كه تأخيري بجاى آورده باشد [٧]، و
______________________________
[١]. (٢) شامل فراگيرنده عموم، كامل عيار.
[٢]. (٤) احتياط اينجا بمعني كمال مواظبت و مراقبت بكار رفته است.
[٣]. (٥) چون غمناكي مانند كسي كه غمناك باشد؛ خود را غمناك وانمود. رجوع شود به ٨٢/ ٧ ح و ٨٨/ ١٠ ح و ١٠٠/ ٧ تا ٨ و ١٨٠/ ٩ و ١٨٣/ ١٢ و ٢٣١/ ١٠. مختاري نيز ميگويد (ديوان چاپ همائي ٦٣٥):
|
بردي دلم از هر طلب جان گسلي |
وز كرده خود ز من شدي چون خجلي |
|
[٤]. (٧) رنجور رجوع شود به ٢٠٦/ ٤، ٢٤٣/ ١١ و ١٧، ٢٤٨/ ١١ ح، ٢٨٥/ ١، ٣٣٧/ ١٧، ٣٥٥/ ٤، ٣٦٤/ ٤
. [٥]. (٧) تردّد بمعني ترديد؛ نيز ٦/ ٥ ح و ٦٤/ ٩ ح و ٢٧٠/ ١٠ ح ديده شود.
[٦]. (٧) نقض و ابرام چنانكه امروز نيز در احكام قضائي مصطلح است نقض باطل كردن حكمي كه داده شده است و ابرام تأييد كردن و تأكيد در مجرى داشتن آن است و اصرار به باقي ماندن فرمان بقوّت خود؛ و اين معني ابرام غير از آن معني است كه سابقا در همين كتاب اراده شده بود (٥٣/ ١٦ ح).
[٧]. (٨) آورده باشد نوعي فعل ماضي محتمل و مشكوك و مشروط و يقيني است كه معلّق است به افعال تمنّي و ترجّي و ترديد و امثال آنها، از قبيل شايد كه و بايد كه و ممكنست كه و محتملست كه و نميدانم كه و مطمئنّم كه؛ در استعمال قدما در اين موارد غالبا صيغه اسم مفعول با باشد چنان بكار ميرود كه در استعمال امروزي ما قابل تأويل است به لابدّ چنين كرده است، لا بدّ چنين شده است؛ و آن شيوه غير از اسلوب متداول امروزي ماست، اگر چه باسلوب امروزي ما هم در كتب قدما فراوان بر ميخوريم. امثلهاي كه ميآورم همه از آن نوع خاصّ متقدّمان است. و شنوده باشد خان كه چون پدر ما گذشته شد ما غايب بوديم (بيهقي، چاپ فيّاض ص ٧٩)؛ وقتي كه او در خشم شود و سطوتي در او پيدا آيد در آن ساعت بزرگ آفتي بر خرد وى مستولي گشته باشد (بيهقي، ايضا ١٠٦)؛ خواجه گفت: بنده آنچه دانست باز نمود، و شكّ نيست كه خداوند بينديشيده باشد و پرداخته (ايضا ٢٦٥)؛ امير گفت: بو سهل ما را بر چنين و چنين داشته است ... و چون نامه وكيل در رسيده باشد قائد را بكشته باشند (ايضا ٣٢١)؛ انديشه.