ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٧١ - داستان زن و كنجد بخته كرده
آويخت، البتّه مفيد نبود و دست من از آن كوتاه نتوانست كرد.
[داستان زن و كنجد بخته كرده]
تا شبي او را مهماني رسيد. چون از شام [١] بپرداختند زاهد پرسيد كه: از كجا ميآئي و قصد كجا ميداري؟ او مردي بود و جهان گشته و گرم و سرد روزگار چشيده. در آمد و هر چه از اعاجيب عالم پيش چشم داشت باز ميگفت. و زاهد در اثناى مفاوضت او هر ساعت دست بر هم ميزد تا موشان را برماند. ميهمان در خشم شد و گفت: سخني ميگويم و تو دست بر هم ميزني! با من مسخرگي ميكني؟ زاهد عذر خواست و گفت: دست زدن من براى رمانيدن موشانست كه يكبارگي مستولي شدهاند، هر چه بنهم بر فور بخورند. مهمان پرسيد كه: همه چيرهاند؟ گفت: يكي از ايشان دليرتر است. مهمان گفت: جرأت او را سببي بايد. و حكايت او همان مزاج دارد كه آن مرد گفته بود كه «آخر موجبي هست كه اين زن كنجد بخته كرده بكنجد بخته كرده بكنجد با پوست برابر ميبفروشد». زاهد پرسيد: چگونه است آن؟ گفت:
شبانگاهي بفلان شهر در خانه آشنائي فرود آمدم. چون از شام فارغ شديم براى من جامه خواب راست كردند، و بنزديك زن رفت و مفاوضت ايشان ميتوانستم شنود، كه ميان من و ايشان بوريائي حجاب بود. زن را ميگفت كه: ميخواهم فردا طايفهاي را بخوانم و ضيافتي سازم كه عزيزي رسيده است. زن گفت: مردمان را چه ميخواني و در خانه كفاف [٢] عيال موجود نه! آخر هرگز از فردا نخواهي انديشيد و دل تو بفرزندان و اعقاب نخواهد نگريست؟ مرد گفت:
|
عاذلتي إنّ بعض اللّوم معنفة |
و هل متاع و إن بقّيته باق |
|
[٣] اگر توفيق إحسان و مجال إنفاقي باشد بدان ندامت شرط نيست، كه جمع و ادّخار
______________________________
[١]. (٢) و (١٢) شام درست بهمان معني كه امروز ميگوئيم: غذائي كه
هنگام شب ميخورند.
[٢]. (١٥) كفاف آن مقدار كه از براى زندگي بس باشد. ص ١٠٥ ح بر س ١٣ نيز ديده شود.
[٣]. (١٨) عاذلتي ... اى ملامت كننده من، همانا بعضي از ملامت (ملامتها) درشتي و خشونت (بي سبب) است.
آيا هست هيچ متاعي كه، هر چند آن را بجا بگذارم، باقي بماند و ماندني باشد؟ در نسخه اساس: أعاذلتي ...
معتبة ... بقيّتها باقي. در مفضّليّات: أبقيته، يا أبقيته (خطاب عامّ)، يا أبقيته.