ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٢٤ - بازرگانى كه صد من آهن داشت
بودم و در آنچه ازو رسانيدند حقّ راستي و امانت گزاردند يا طريق خائنان بي باك سپردند.
من باري خود را مصيبت زده كردم و توجّع [١] و تحسّر سود نخواهد داشت
|
فإن أبك لا أشفي الغليل و إن أدع |
أدع حرقة في القلب ذات تلهّب |
|
[٢] چون آثار پشيماني در وى ظاهر گشت و دلايل آن واضح و بي شبهت شد و دمنه آن بديد سخن كليله قطع كرد و پيش رفت. گفت: موجب فكرت چيست؟ وقتي ازين خرّمتر و روزي ازين مباركتر چگونه تواند بود؟ ملك در مقام پيروزي و نصرت خرامان و دشمن در خوابگاه ناكامي و مذلّت غلطان، صبح ظفرت [٣] تيغ بر آورده، روز عدوت بشام رسانيده.
شير گفت: هر گاه كه از صحبت و خدمت و دانش و كفايت شنزبه ياد كنم رقّت و شفقت بر من غالب و حسرت و ضجرت [٤] مستولي ميگردد، و الحقّ پشت و پناه سپاه و روى بازار [٥] أتباع من بود، در ديده دشمنان خار و بر روى دوستان خال
|
فتى كان فيه ما يسرّ صديقه |
على أنّ فيه ما يسوء الأعاديا |
|
[٦] دمنه گفت: ملك را بر آن كافر نعمت غدّار جاى ترحّم نيست، و بدين ظفري كه روى نمود و نصرتي كه دست داد شادمانگي و ارتياح [٧] و مسرّت و اعتداد [٨] افزايد، و آن را از قلايد [٩]
______________________________
[١]. (٢) توجّع دردناك شدن، دردمندي نمودن، مرثيه گفتن، زبان گرفتن
و درد و اندوه خود را بيان كردن.
[٢]. (٣) فإن أبك ... پس اگر بگريم شفا ندهم سوزش را و گرمي اندرون را، و اگر بگذارم (و ترك گريستن كنم) گذاشته باشم سوزشي را در قلب خويش كه (آن سوزش) زبانه زننده است. در نسخه اساس: فكم حرقة؛ در بعضي از نسخ خطّي كتاب و شروح ابيات: أدع حرقة في الصّدر؛ در نسخه ٣ و بايسنغري و ديوان بحتري:
|
أدع لوعة في الصّدر. |
[٣]. (٧) صبح ظفرت ... در اساس بصورت دو مصراع نوشته با لفظ «شعر» در ابتدا
[٤]. (٩) ضجرت تنگدلي. ص ٥٣ ح بر س ٤، و نيز ١٢٨/ ١ ديده شود.
[٥]. (٩) روى بازار بهترين و شريفترين. اين استعاره از كار بازرگانان و فروشندگان گرفته شده است كه بهترين جنس خود را نشان ميدهند و بر روى ساير اجناس ميگذارند از براى جلب كردن مشتري. با اندكي اختلاف در معني و مقصود امروز هنوز «روى بازار ندارد» بكار ميرود.
[٦]. (١١) فتى كان ... جواني كه در وى بود آنچه شاد كند دوست او را، هر چند كه در وي بود آنچه غمگين كند دشمنان را.
[٧]. (١٣) ارتياح (از روح) شادماني و شاد شدن؛ نشاط.
[٨]. (١٣) اعتداد فخر آوردن، نازيدن، سر بلندي.
[٩]. (١٣) قلايد جمع قلاده گردن بند- يعني اين عمل را در حكم گردن بند و زينتي بر گردن روزگار بشمار آورد.