ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢١٣ - زاهدى كه گوسپندى خريده بود
ملك بومان چون سخن زاغ بشنود يكي از وزيران خويش را پرسيد كه: در كار اين زاغ چه بيني؟ گفت: در كار او بهيچ انديشه حاجت نيست، زودتر روى زمين را از خبث عقيدت او پاك بايد كرد كه ما را عظيم راحتي و تمام منفعتي است، تا از مكايد مكر او فرج يابيم، و زاغان مرگ او را خلل شايع و فتق [١] بزرگ شمرند. و گفتهاند كه «هر كه فرصتي فايت گرداند بار ديگر بر آن قادر نشود و پشيماني سود ندارد؛ و هر كه دشمن را ضعيف و تنها ديد و درويش و تهي دست يافت و خويشتن را ازو باز نرهاند و بيش مجال نيابد و هرگز در آن نرسد، و دشمن چون از آن ورطه بجست قوّت گيرد و عدّت سازد و بهمه حال فرصتي جويد و بلائي رساند». زينهار تا ملك بسخن او التفات نكند و افسون او را در گوش جاى ندهد، چه بر دوستان ناآزموده اعتماد كردن از حزم دور است، تا دشمن مكّار چه رسد! قال النّبيّ عليه السّلم: ثق بالنّاس رويدا. [٢] ملك وزير ديگر را پرسيد كه: تو چه ميگويي؟ گفت: من در كشتن او اشارتي نتوانم كرد، كه دشمن مستضعف بي عدد و عدّت اهل [٣] برّ و رحمت باشد، و عاقلان دست گرفتن چنين كس به انگشت پاى جويند [٤] و مكارم اوصاف خود را بإظهار عفو و احسان فرا جهانيان نمايند. و زينهاري [٥] هراسان را امان بايد داد، كه اهليّت آن او را ثابت و متعيّن باشد. و بعضي كارها مردم را بر دشمن مهربان كند، چنانكه زن بازرگان را دزد بر شوى مشفق و لرزان گردانيد، اگرچه آن غرض نداشت [٦]. ملك پرسيد: چگونه؟ گفت:
______________________________
[١]. (٤) فتق گشادن و واكردن دوخته؛ جدا كردن و شكافتن (زوزني و
زمخشري و قرشي). شكاف و رخنه.
[٢]. (١٠) ثق بالنّاس ... پيغمبر ٧ گفت اعتماد كن بر مردمان (و ليكن) با درنگ و بتدريج.
[٣]. (١٢) اهل سزاوار و شايسته و مستحق- اهليّت آن دارد كه باو نيكي و مهرباني كنند.
[٤]. (١٣) به انگشت پاى جستن با نهايت ميل و كوشش جستن؛ از خدا خواستن كه بتوانند چنين كسي را ياري كنند.
تعبير را در جاى ديگري نيافتم و معلومم نشد كه از چه نوع كاري مأخوذ است.
[٥]. (١٤) زينهاري پناهنده و جوينده امان؛ پناه آورنده و پناه داده شده؛ در عهد و امان كسي در آمده؛ ١٨٣/ ٦ ح نيز ديده شود. در فرهنگ شعوري و فولّرس اين بيت سوزني را بشاهد آوردهاند كه در ديوان نيافتم:
|
كس بزنهاري خويش اندر زنهار خورد؟ |
زينهاريست دلم نزد تو اى بت. زنهار! |
|
[٦]. (١٦) اگرچه آن غر در اساس: اگرچه غرض.