ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٣٥٨ - ١٣ - باب پادشاه و برهمنان
|
ففي كفّه نضو يهجّن مشقه |
عقائق داج و العراب المذاكيا |
|
|
يداوي سقام الملك و الدّاء معضل |
فمن ذا رأى نضوا يكون مداويا |
|
[١]
|
لفظي چو عقد منظوم |
خطّي چو در منثور |
|
|
في خطّه من كلّ قلب شهوة |
حتّى كأنّ مداده الأهواء |
|
|
و لكلّ عين قرّة في قربه |
حتّى كأنّ مغيبه الأقذاء |
|
[٢]
|
هر خطّ كه او نويسد شيرين از آن بود |
كان هست صورت سخونان [٣] چو شكّرش |
|
مصالح اطراف و حوادث نواحي چگونه معلوم شود، و بر احوال اعدا و عوازم [٤] خصمان بچه تأويل وقوف افتد؟ و هر گاه كه اين دو بنده كافي و اين دو ناصح واقف كه هر يك بمحلّ دست گيرا و چشم بينااند
|
كأنّهما في نصرة و ترافد |
يمينك أعطتها الوفاء شمالها |
|
[٥] باطل گردند و فوايد مناصحت و آثار كفايت ايشان از ملك من منقطع شود رونق كارها و نظام مهمّات چگونه صورت بندد؟ و بي پيل سپيد كه شخص او چو خرمن ماه خرّم و تابان [٦] و چون هيكل [٧] چرخ آراسته و گردان است؛ مهد او هم كاخي دلگشاى و
______________________________
[١]. (١) و (٢)
|
ففي كفّه نضو ... |
كه در پنجه او نزاريست (زرد لاغري است) كه زشت ميكند تند رفتن او برقهاى شب تاريك را و اسپان تازي تمام سال را (شش ساله را)؛ دارو ميكند (اين نزار، يعني قلم) بيماري پادشاهي را و آن درد دشوار است، و كه ديده است زرد لاغري را كه باشد دارو كننده؟
[٢]. (٤) و (٥)
|
في خطّه من ... |
در خطّ او تمامي دلها را آرزوست، تا آنجا كه گوئي مركّب آن خواستههاى دلست؛ و هر ديدهاي را روشنائي است در نزديكي بآن تا آنجا كه گوئي غايب بودن آن (در حكم) خاشاكهاست.
[٣]. (٦) سخونان در اساس چنين نوشته شده است و مراد سخنان است. و او در لفظ سخون و او معدوله است و تبديل كلمه بدو صورت تلفّظ سخن و سخن تحوّل طبيعي تلفّظ بوده است و حتّى در عصر نصر اللّه منشي هم سخن بفتح خا متداول بوده، چنانكه در شعر سنائي مكرّر در قوافي بدين صورت آمده است.
[٤]. (٧) عوازم (جمع عازم) در اساس و نق و ٣ چنين است؛: عزمات؛ ساير نسخ: عزايم، باستثناى مج كه جمله را ندارد؛ عازم بمعني واجب و فريضه است نه عزم، ولي باحتمال قوي مصنّف «عوازم» نوشته بوده بجاى عزائم.
[٥]. (١٠)
|
كأنّهما في نصرة ... |
گوئي آن دو در ياري و همراهي كردن با يكديگر چناناند كه دست راست ترا وفا بجاى ميآورد دست چپ آن (تو).
[٦]. (١٣) خرم و تابان در اساس: خرّم تابان.
[٧]. (١٣) هيكل رجوع شود به ٢٢٤/ ١١ ح، ناصر خسرو گويد (ديوان چاپ مينوي ص ٤٣٩ و ٤٧١ بترتيب):