ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٦٨ - ٤ - باب دوستى كبوتر و زاغ و موش و باخه و آهو
انقطاع از آنكه با تو نپيوندد و اتّصال بدو كه از دشمنايگي [١] تو ببرّد. بعزايم [٢] مرد آن لايق كه اگر از چشم و زبان، كه ديدبان تن و ترجمان دلاند، خلافي شناسد بيك اشارت هر دو را باطل گرداند، و اگر از آن وجه رنجي بيند عين راحت پندارد
|
عضوي ز تو گر دوست شود با دشمن |
دشمن دو شمر تيغ دو كش زخم دو زن |
|
|
فإنّي لو تخالفني شمالي |
لما أتبعتها أبدا يميني |
|
|
إذا لقطعتها و لقلت بيني |
كذلك أجتوي من يجتويني |
|
[٣] و باغبان استاد را رسم است كه اگر در ميان [٤] رياحين گياهي ناخوش بيند بر آرد. موش قوي دل بيرون آمد و زاغ را گرم بپرسيد، و هر دو بديدار يك ديگر شاد گشتند.
چون روز چند بگذشت موش گفت: اگر همين جاى مقام كني و اهل و فرزندان را بياري از مكرمت دور نيفتد و منّت هجرت متضاعف گردد. و اين بقعت نزهت تمام دارد و جائي دل گشاى است. زاغ گفت: همچنين است و در خوشي اين موضع سخني ندارم.
لكن مرعى و لا كالسّعدان [٥]. مرغزاري است فلان جاى كه اطراف او پر شكوفه متبسّم و گل خندان است و زمين او چون آسمان پر ستاره تابان
|
كأنّ أقاحيها ثغور نقيّة |
تبسّم عنها الآنسات الكواعب |
|
[٦]
______________________________
[١]. (١) دشمنايگي در نسخه اساس: دشمنايكى. رجوع شود به ص ١٢٧ ح بر
س ٣.
[٢]. (١) عزايم (جمع عزيمت) دل بر كار نهادنها؛ عزم كردنها؛ نيز ص ١١ س ١١ ديده شود.
[٣]. (٥) فإنّي لو ... بدرستي كه من هر گاه مخالفت كند (مخالفت ميكرد) با من دست چپ من پيرو او نميكردم (تابع او قرار نميدادم) دست راست خود را، وانگاه آن را (دست چپ را) ميبريدم و ميگفتم «جدا شو». چنين است كه ناخوش دارم آن را كه مرا ناخوش دارد (دشمن ميدارم آن را كه مرا دشمن ميدارد). مصراع دوم در مفضّليات و در شرح ابيات كليله و دمنه نسخه لالا اسماعيل «خلافك ما وصلت بها يميني» آمده است، و دو نسخه و مج اين دو بيت را ندارند.
[٤]. (٧) در ميان در نسخه اساس: در ميدان.
[٥]. (١٢) مرعى و لا كالسّعدان چراگاهي است (امّا) نه چون چراگاه سعدان. سعدان گياهي خار دار است كه در زمين جلگه ميرويد و براى شتران بهترين گياههاست و شير چهار پايان از خوردن آن غليظ و خوش شود.
[٦]. (١٤) كأنّ أقاحيها ... گوئي گلهاى بابونه آن دندانهاى پاكيزه است كه از آن شكفته دلبان دختران نار پستان.
أقحوان را معادل بابونه (بابونج سفيد) و كوپل و گاهى هم لاله دشتي و گل خار مغيلان دانستهاند (السّامي، مقدّمة، صراح، و شروح ابيات كليله و دمنه). شليمر آن را با بابونه گاوي يكي دانسته است.