ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٦٩ - ٤ - باب دوستى كبوتر و زاغ و موش و باخه و آهو
|
ز بس كش گاو چشم و پيل گوش است |
چمن چون كلبه گوهر فروش است |
|
[١] و باخه [٢] دوست من آنجا وطن دارد، و طعمه من در آن حوالي [٣] بسيار يافته شود. و نيز اين جايگاه بشارع پيوسته است، ناگاه از راه گذريان [٤] آسيبي يابيم. اگر رغبت كني آنجا رويم و در خصب و امن روزگار گذاريم. موش گفت:
|
فما ببلاد غير أرضك حاجة |
و لا في وداد غير ودّك مرغب |
|
[٥]
______________________________
[١]. (١) گاو چشم و پيلگوش براى فهم شعر اين قدر كافيست كه اينها
نام دو نوع گل است. امّا گاو چشم گليست كوچك و مدوّر از جنس گلهاى مركّب كه
گلبرگهاى باريك زبانهاي در اطراف دارد كه بشكل دايره صف بسته، و مشتي گل خرد و
ريز لولهاي برنگ ديگر در وسط دارد. عموم اين گلها بنظر مردم شبيه بچشم آمده است و
بنامهائي مثل چشم گاو و چشم گربه و چشم بز و چشم آهو، و در عربي عين الثّور و عين
البقر و عين القطّ و عين التّيس، خواندهاند، و غالبا در باب جنس و نوع آنها
اشتباه و همه را بيكديگر خلط كردهاند. در كتاب الأبنيه گويد بهار را عين البقر
خوانند ... اسپرمست كه اقحوان خوانندش ... و نيز بستان افروز جنسي است ازو. در
قانون ابن سينا و كتاب الفلاحة و مفردات ابن البيطار بهار را با اقحوان زرد و عرار
و بابونج اصفر يكي گفتهاند، با گلبرگهاى زرد و گلهاى لولهاي سرخ در وسط (شبيه به
شببو و هميشه بهار) با برگهاى پهنتر و ضخيمتر از برگهاى بابونج. و اين وصف با
نوعي از گل داودي نيز مطابق ميآيد(Chrysanthemum Segetum) و حال آنكه بابونج اصفر يا عين الثّور يا
گاو چشم را ديگران باAnthemis tinctoria تطبيق كردهاند. و امّا پيلگوش (نيز پيلغوش)
بقول اسدي طوسي سوسن منقّش است و صاحب صحاح الفرس گويد بر كنار او (يعني بر كنار
گلبرگهاى باريك زبانهاي آن؟) نقطه سياه باشد و رخنه كوچك، و در فرهنگهاى ديگر
آمده است كه برگ آن مانند گوش فيل است. ولي از تشبيهي كه كسائي كرده است (بنقل فرهنگ
شعوري) سفيدي پيلگوش معلوم ميشود:
|
بر پيلگوش قطره باران نگاه كن |
چون اشك چشم عاشق گريان غمزده |
|
|
گوئي كه پرّ باز سفيد است برگ آن |
منقار باز لؤلؤ ناسفته بر چده |
|
شايد گياه شناسان حلّ مشكل بتوانند كرد.
[٢]. (٢) باخه سنگ پشت، رجوع شود به ص ١١٠ س ١٤ ح.
[٣]. (٢) حوالي (در فارسي) بمعني اطراف و گرداگرد و حول و حوش است. و در عربي حوليه و حواليه (بصيغه تثنيه مانند حنانيك و دواليك و لبّيك و سعديك) آمده است، ولي معني آن همه اطراف و جوانب از تمام جهات است، و در عربي مكسور تلفّظ كردن لام آن خطا شمرده ميشود. امالي زجّاجي با حواشي شنقيطى ص ٨٣ تا ٨٦ ديده شود. در متن كليله فارسي اين لفظ بسيار بكار رفته است، مثلا ٦١/ ٧ و ١٠٦/ ١١ و ١٢٠/ ٤.
[٤]. (٣) راه گذريان جمع راهگذر و راهگذري بمعني عبور كنندگان و روندگان و آيندگان. بدين معني سابق گذريان بكار برده است (٩١/ ١١). و امروز هم راهگذر بهمين معني مستعمل است. ولي در شعر و نثر قديم الفاظ راهگذار و راهگذر و رهگذار و رهگذر بيشتر بمعني معبر و راه عبور و جادّه و شارع بكار رفته است.
[٥]. (٥) فما ببلاد ... نيست (مرا) بسر زميني غير زمين تو نيازي، نه در محبّتي بجز دوستي تو رغبتي.