ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٠٠ - ٥ - باب بوف و زاغ
تعظيم ننمايد، و در اشارت حقّ اعتماد نگزارد او را دشمن بايد پنداشت، و با چنين كس تدبير كردن بر آن مثالست كه مردي افسون ميخواند تا ديو يكي را بگيرد، چون نيكو نتواند خواند، و شرايط إحكام [١] اندر آن بجاى نتواند آورد، فروماند و ديو در وى افتد.
و ملك از شنودن اين ترّهات [٢] مستغني است، كه بكمال حزم و نفاذ عزم خاك در چشم ملوك زده است و از بأس و سياست خويش در حريم ممالك پاسبان بيدار و ديدبان دوربين گماشته، چنانكه از شكوه و هيبت آن حادثه در سايه امن پناه طلبيدهست و فتنه در حمايت خواب بياراميده
|
از خواب گران فتنه سبك بر نكند سر |
تا ديده حزم تو بود روشن و بيدار |
|
|
له عزمات لا تردّ وجوهها |
إذا ما انتحى خطب من الدّهر فادح |
|
|
و آراء صدق يجتلى الغيب دونها |
مواقعها في المشكلات مصابح |
|
[٣] و چون پادشاه اسرار خويش را بر اين نسق عزيز و مستور داشت، و وزير كافي گزيد، و در دلهاى عوام مهيب [٤] بود، و حشمت او از تنسّم [٥] ضمير و تتبّع سرّ او مانع گشت، و مكافات نيكو كرداران و ثمرت خدمت [٦] مخلصان در شرايع جهان داري واجب شمرد، و زجر متعدّيان و تعريك [٧] مقصّران فرض شناخت، و در انفاق حسن تقدير بجاى آورد سزاوار باشد كه ملك او پايدار باشد و دست حوادث مواهب زمانه [٨] از وى نتواند ربود، و در خدمت او گردد
|
دهر خائن راست كار و چرخ ظالم دادگر [٩]. |
______________________________
[١]. (٣) إحكام استوار كردن كار، محكم كاري. ٧٣/ ١٠ ح نيز ديده
شود.
[٢]. (٤) ترّهات سخنان گزاف و بي پر و پا. در نفثة المصدور (چاپ طهران ١٣٠٧ ص ٦٠ تا ٦١) آمده است: تا سحر سرمه سهر كشيده بودم و طول اللّيل إلّا قليلا ترّهات و خرافات در هم نوشته. ص ٧٨ ح بر س ١٣ نيز ديده شود.
[٣]. (٩) له عزمات ... او را دل نهادئيست كه مردود نگردد رويهاى آنها هنگامي كه روى آورد كاري بزرگ و گران از (امور) روزگار؛ و رايهاى راستي است كه آشكارا شود غيب در پيش آنها؛ موقع آنها در مشكلات (چون موقع) چراغهاست.
[٤]. (١٢) مهيب اسم مفعول از مهابت و هيبت، و بمعني ترسيده شده.
[٥]. (١٢) تنسّم اطّلاع حاصل كردن. ص ١٠٠ ح بر س ٧ ديده شود.
[٦]. (١٣) ثمرت خدمت در اساس: ثمرت خلعت (سهو كاتب).
[٧]. (١٤) تعريك گوشمال دادن. ١٢٠/ ٨ ديده شود.
[٨]. (١٥) زمانه از وى در اساس بدون «از وى».
[٩]. (١٥) تا (١٦) در خدمت او ... دادگر جملهايست كه مصراع شعر جزئي از آنست.