ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٤٠٩ - ١٥ - باب شاهزاده و ياران او
امّا ثمرات آن بتقدير ازلي متعلّق است. و پادشاه زادهاي بر در منطور نبشته بود كه «اصل سعادت قضاى آسماني است و كلّي اسباب و وسايل ضايع و باطل است»؛ و آن سخن را داستاني گويند. راى پرسيد كه: چگونه است آن؟ گفت:
آوردهاند كه چهار كس در راهي يكجا افتادند: اوّل پادشاه زادهاي كه آثار طهارت عرق [١] و شرف منصب در حركات و سكنات وى ظاهر بود و علامات إقبال و أمارات دولت در افعال و اخلاق وى واضح، و استحقاق وى منزلت مملكت و رتبت سلطنت را معلوم عالمي در يك قبا و لشكري در يك بدن
|
و لم أر أمثال الرّجال تفاوتت |
لدى المجد حتّى عدّ ألف بواحد |
|
[٢] دوم توانگر بچهاي نو خط كه حور بهشت پيش جمالش سجده بردي و شير سوار فلك [٣] پيش رخسارش پياده شدي، طراوتي با لطافت، لباقتي [٤] بي نهايت
|
كأنّ اخضرارا في أسيل عذاره |
دبيب نمال في العبير المرجّل |
|
[٥]
|
من غلام آن خط مشكين كه گوئي مورچه |
پاى مشك آلود بر برگ گل و نسرين نهاد |
|
و سوم بازرگان بچهاي هشيار كاردان وافر حزم كامل خرد صايب راى ثاقب فكرت
______________________________
[١]. (٥) عرق اصلا بمعني بيخ و ريشه گياه و نيز بمعني رگ؛ و مجازا
بمعني اصل و نژاد و نسب؛ نيز ٤١٤/ ٤ ديده شود.
[٢]. (٨)
|
و لم أر أمثال ... |
نديدهام مثل مردمان (چيزي كه) تفاوت كند (يكي با ديگري) در بزرگواري و برتري تا (بدان حدّ كه) هزار تن (از ايشان) در إزاى يكي شمرده شود. يعني چيزي نيست چندان متفاوت كه گاهي يكي از آن معادن هزار تاى آن باشد جز آدمي زاد در بزرگواري.
[٣]. (٩) شير سوار فلك كنايه از خورشيد است، بدين سبب كه خانه شرف آن را در آسمان برج اسد گمان كردهاند، يا بدان علّت كه گمان ميكردهاند بر پشت شيري سوار است و در آسمانها بدين حال سير ميكند. بجاى «فلك پيش رخسارش» در اساس: ملك پيش جمالش.
[٤]. (١٠) لياقت زيركي و هوشياري و چرب سخني (قرشي)، چاپكي (زمخشري).
[٥]. (١١)
|
كأنّ اخضرارا ... |
گوئي كه دميدن سبزه در عذار نرم او (هر دو سوى روى او) جنبيدن و نرم رفتن موران است در عبيري كه در آن عبير نشانهاى آن آهسته رفتن پيدا آمده باشد. بجاى أسيل در اساس مسيل و در برخي نسخ مسير؛ و بجاى المرجّل كه در اساس آمده است و نافذ: مرجّل، چلبي و ١: بارجل؛ نق: يوحّل؛ و شرح ابيات و نسخه لالا اسماعيل: توحّل؛ ٢: توحل؛ شرح ابيات نسخه و: ترحّل؛ ٣: تركّل، شعر فارسي از امير معزّي كه بعد از بيت عربي آمده است تقريبا همان مضمون را دارد.