ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٩٢ - زال و دختر او مهستى(منظوم)
ديدهام و عمر در نظاره مهره بازي چرخ بپايان رسانيدهام، و بسيار نفايس زير حقّه اين دهر بوالعجب [٢] بباد دادهام [١] و از ذخاير تجربت و ممارست استظهاري وافر حاصل آورده، و بحقيقت بشناخته كه هر كه بر پشت كره خاك دست خويش مطلق ديد دل او [٣] چون سر چوگان بهمگنان كژ شود و بر إطلاق فرق مروّت را زير قدم بسپرد و روى آزرم و وفا را خراشيده گرداند؛ بر من اين معاني مشتبه نگردد، و پير فريفتن روزگار ضايع گردانيدنست
|
و قد عجمت تلك الخطوب قناتنا |
فزاد على عجم الخطوب اعتدالها |
|
[٤] و آنچه بر لفظ ملك ميرود عين صدق و محض حقيقت است؛ امّا در مذهب خرد قبول عذر ارباب حقد محظور [٥] است و طلب صلح اصحاب عداوت حرام، زيرا كه در آن خطر بزرگست و جان بازي ندبي گران [٦]، تا حريف ظريف و كعبتين [٧] راست و مجاهز [٨] أمين نباشد
______________________________
[١]. (١) و (٢) ديدهام، رسانيدهام، دادهام در اساس فقط: ديدم،
رسانيدم، دادم.
[٢]. (١) تا (٢) دهر بوالعجب روزگار شعبده باز و شگفت كار. راغب اصفهاني گويد كه عجب (شگفتي) آن چيز است كه بر رسم عادت نباشد، و روزگار را بوالعجب گويند بدين سبب كه كارها پيش ميآورد كه عادت بر ديدن آنها جاري نشده است (محاضرات، چاپ قاهره، ١٣٢٦ ج ٢ ص ٣١٣). براى معني بوالعجب رجوع شود به ١٤٠/ ٣ ح و ٢٢٥/ ٤.
[٣]. (٣) مطلق ديد دل او در اساس و نق: مطلق ديد او، باقي نسخ مثل متن.
[٤]. (٦) و قد عجمت ... بحقيقت دندان فرو برده و آزمون كرده است اين واقعهاى بزرگ نيزه ما را، پس بيفزود با وجود (و بسبب) دندان فرو بردن واقعها راستي آن نيزه. شعر بحتري: قناته.
[٥]. (٨) محظور ١١٩/ ١١ ح و ١٣٥/ ١٠ و ١٦٦/ ١٢ ح و ٢٨٥/ ٦ ح ديده شود.
[٦]. (٩) ندبي گران در اساس بخطّ متأخّر تبديل به «نرد بىكران» شده است. معني ندب در ١٩٤/ ٢ ح توضيح شد. اينجا مراد اينست كه جان گرانتر از آنست كه بر سر آن قمار بازي توان كردن مگر بشروطي.
[٧]. (٩) كعبتين ... راست بودن كعبتين نقطه مقابل كعبتين كژ است كه در ٢٧٢/ ٤ ح گذشت.
[٨]. (٩) مجاهز حريف قمار در بازي نرد و شطرنج و غير آن، ناصر خسرو در لغز شطرنج گويد:
|
كسي پر خانه دشتي ديد هرگز |
نه ديوار و نه در بل پست و موجز |
|
|
دو لشكر صفزده در خانهاشان |
پس هر لشكري يكّي مجاهز |
|
(ديوان، چاپ مينوي ص فد مقدّمه)؛ و در ديوان معزّي آمده است (چاپ اقبال ص ٢٠٩):
|
قمر شد با سر زلفش مقامر |
دل من برده شد كاريست نادر |
|
|
دلم بايد جهاز اندر ميانه |
چو زلفش با قمر باشد مقامر |
|
|
مجاهز بود و حاصل خود نيامد |
مرا خصلى از آن خصمان جائر |
|