ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٩١ - زال و دختر او مهستى(منظوم)
و با اين همه [١] بجان ايمن نيستم و بدين لاوه [٢] فريفته شدن از خرد و كياست دور مينمايد، راى من هجر است و صبر.
ملك گفت: اگر آن از جهت [٣] تو بر سبيل ابتدا رفتي تحرّز نيكو نمودي، و لكن چون بر سبيل قصاص و جزا كاري پيوستي، و قضيّت معدلت همين است، مانع ثقت و موجب نفرت چيست [٤]؟ فنزه گفت: موضع خشم در ضماير موجع است و محلّ حقد در دلها مولم [٥]، و اگر بخلاف اين چيزي شنوده شود اعتماد را نشايد، كه زبان در اين معاني از مضمون عقيدت عبارت راست نكند و بيان در اين سفارت حقّ امانت نگزارد، امّا دلها يك ديگر را شاهد عدل و گواه بحقّ است و از يكي بر ديگري دليل توان گرفت، و دل تو در آنچه ميگوئي موافق زبان نيست؛ و من صعوبت صولت ترا نيكو شناسم و در هيچ وقت از بأس تو ايمن نتوان بود
|
كز كوه گاه زخم [٦] گرانتر كني ركاب |
وز باد وقت حمله سبكتر كني عنان |
|
|
تتقوّض الأفلاك إن خالفنه |
و يعاض من بعد الحراك سكون |
|
[٧] ملك گفت: ميان دوستان و معارف أحقاد [٨] و ضغائن بسيار حادث گردد، چه إمكان جهانيان از بسته گردانيدن راه آزار و خصومت قاصر است؛ و هر كه بنور عقل آراسته باشد و بزينت خرد متحلّي بر ميرانيدن آن [٩] حرص نمايد و از احياى آن تجنّب لازم شمرد. فنزه گفت: العوان لا تعلّم الخمرة [١٠]. من گرم و سرد جهان بسيار
______________________________
[١]. (١) با اين همه با وجود اين، مع ذلك كلّه. در كليله و دمنه
اين علامت استدراك بسيار بكار رفته است، و گاهي فقط يك نكته گفته شده، و «همه» اي
نيست. نيز ٤٦/ ٢، ٢٤٥/ ١٢، ٢٦٨/ ٣ و ٢٩٥/ ١١ ديده شود.
[٢]. (١) لاوه لابه، إلحاح، التماس، تضرّع؛ چرب زباني، چاپلوسي.
[٣]. (٣) از جهت از سمت، از جانب؛ ٢٨٥/ ٨ ديده شود.
[٤]. (٥) چيست كلمه در اساس نيست.
[٥]. (٥) و (٦) موجع (از و ج ع) و مولم (مؤلم از أل م) هر دو بمعني درد آور، دردناك.
[٦]. (١١) زخم ضربت و ضربت وارد آوردن. نيز ٢٨٠/ ٣ و شعر عنصري در حاشيه ص ٢٩٣ ديده شود.
[٧]. (١٢)
|
تتقوّض ... |
بر كنده گردند و از هم بريزند آسمانها اگر او را خلافي كنند، و بدل گردد جنبش آنها بسكون.
[٨]. (١٣) أحقاد (جمع حقد) و ضغائن (جمع ضغينه) هر دو بمعني كينه و دشمني ريشه گرفته ديرينه.
[٩]. (١٥) آن مرجع آن «أحقاد و ضغائن» است در سطر ١٣.
[١٠]. (١٦) العوان ... زن ميانه حال را (شوهر ديده را) تعليم نميدهند طريقه خمار (معجر، مقنعه) بسر كردن.