ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٨٦ - خرگوشى كه به حيلت شير را هلاك كرد
[خرگوشى كه به حيلت شير را هلاك كرد]
دمنه گفت: اين مثل بدان آوردم تا بداني كه آنچه بحيلت توان كرد بقوّت ممكن نباشد.
كليله گفت: گاو را كه با قوّت و زور خرد و عقل جمع است بمكر با او چگونه دست توان يافت؟ دمنه گفت: چنين است. لكن بمن مغرور [١] است و از من ايمن، بغفلت او را بتوانم افگند. چه كمين غدر كه از مأمن گشايند جاى گيرتر افتد، چنانكه خرگوش بحيلت شير را هلاك كرد. گفت: چگونه؟ گفت:
آوردهاند كه در مرغزاري كه نسيم آن بوى بهشت را معطّر كرده بود و عكس آن روى فلك را منوّر گردانيده، از هر شاخي هزار ستاره تابان و در هر ستاره هزار سپهر حيران
|
يضاحك الشّمس منها كوكب شرق |
مؤزّر بعميم النّبت مكتهل |
|
[٢]
|
سحاب گوئي ياقوت ريخت بر مينا |
نسيم گوئي شنگرف بيخت بر زنگار |
|
|
بخار چشم هوا و بخور [٣] روى زمين |
ز چشم دايه باغ است و روى بچّه خار |
|
وحوش [٤] بسيار بود كه همه بسبب چراخور و آب در خصب و راحت بودند، لكن بمجاورت شير آن همه منغّص بود. روزي فراهم آمدند و جمله نزديك شير رفتند و گفتند: تو هر روز پس از رنج بسيار و مشقّت فراوان از ما يكي شكار ميتواني شكست و ما پيوسته در بلا و تو در تگاپوى و طلب. اكنون چيزى انديشيدهايم كه ترا در آن فراغت و ما را امن و راحت باشد. اگر تعرّض خويش از ما زايل كني هر روز موظّف يكي شكاري پيش ملك فرستيم.
شير بدان رضا داد و مدّتي بر آن بر آمد. يك روز قرعه بر خرگوش آمد. ياران را گفت:
اگر در فرستادن من توقّفي كنيد من شما را از جور اين جبّار خون خوار باز رهانم. گفتند:
مضايقتي نيست. او ساعتي توقّف كرد تا وقت چاشت شير بگذشت، پس آهسته نرم نرم روى بسوى شير نهاد. شير را دل تنگ يافت آتش گرسنگي او را بر باد تند نشانده بود و
______________________________
[١]. (٣) مغرور فريفته گشته و فريب خورده چنانكه هر چه حريف گويد
او باور كند و زود در دام افتد.
[٢]. (٨) يضاحك ... ميخندد بخورشيد شكوفه شاداب در حسن تمام و رسيده بكمال اين گلشن كه ازاري از گياهان در هم پيچيده گرد آن را فرو گرفته است.
|
بر رخ آفتاب ميخندد |
گل شادابش از ميان گياه |
|
. [٣]. (١٠) در نسخه اساس: هوا از بخور. مراد از «دايه باغ» ابر است و از «بچّه خار» گل.
[٤]. (١١) وحوش در نسخه اساس: و وحوش (و اين غلط است).