ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٣٣٨ - ١١ - باب تيرانداز و ماده شير
آسان روزي خود گرفتي [١] و از قوت ديگران كه ترا در آن ناقه و جملي نيست [٢] خوردن گرفتي! درخت خود بقوت [٣] تو وفا نكند، و اين درخت و ميوه و كساني كه قوت ايشان بدان تعلّق دارد سخت زود هلاك شوند، چه ارزاق ايشان فرا خصمي بزرگ و شريكي عظيم افتاد. اثر ظلم تو در جانها ظاهر ميگشت، امروز نتيجه زهد تو در نانها ظاهر ميگردد.
در هر دو حالت عالميان را از جور تو خلاص ممكن نيست، خواهي در معرض تهوّر و فساد باش، خواه در لباس عفّت و صلاح!
|
گر تؤى پس مكش ز ما رگ و پى |
ور خدايست شرمدار از وى |
|
چون شير اين فصل بشنود از خوردن ميوه اعراض كرد و روزگار در عبادت مستغرق گردانيد و با خود انديشيد:
|
چند از اين باد و خاك و آتش و آب |
وز دى و تير وز تموز و بهار؟ |
|
|
بس كه نامرد و خشك مغزت كرد |
رنگ كافور و مشك ليل و نهار! |
|
|
بر گذر زين سراى غرچه [٤] فريب |
در گذر زين رباط مردم خوار! |
|
اينست داستان متهوّر بد كردار كه جهانيان را مسخّر عذاب خود دارد و از وخامت عواقب آن
______________________________
[١]. (١) آسان روزي خود گرفتي از سياق عبارت بر ميآيد كه ميخواهد
بگويد روزي خود را رها كردي و آن را نديده گرفتي. در كتب لغت اين تعبير را نيافتم.
نيز رجوع شود به ٣٠٨/ ٤ ح.
[٢]. (١) ترا در آن ناقه و جملي نيست. ناقه و جملي در كاري داشتن يا نداشتن تعبيريست مأخوذ از عربي بمعني نفع و ضروري، يا دخالت و اشتراكي در كاري داشتن يا نداشتن. رجوع شود به ١٣٥/ ٥ ح.
[٣]. (٢) بقوت در اساس: بقوّت.
[٤]. (١٢) غرچه مردم ابله را گويند، بديعي گويد:
|
بفريبد دلت بهر سخني |
روستائي و غرچه را ماني |
|
(از فرهنگ اسدي، چاپ اقبال)؛ در فرهنگ شاهنامه عبد القادر بغدادي نيز بمعني ابله و نادان آمده است و گذشته از اين بيت سنائي بيتي منسوب به فردوسي آورده كه در شاهنامه نيست:
|
ز هر غرچه و ابله و ديو رنگ |
در اينجا بگو چون توان كرد جنگ |
|
در بيتي از شاهنامه هم غرچگي بمعني ابلهي و بي شعوري آمده (چاپ بروخيم ص ١٦٦٧ و فرهنگ شاهنامه بغدادي):
|
پذيرفت سامش ز بي بچّگى |
ز ناداني و پيري و غرچگي |
|
و در مجمع الفصحا قطعهاي از دقيقي، و همان در تاريخ بيهقي از مصعبي، مندرج است كه اين بيت از آنست:
|
صد و اند ساله يكي مرد غرچه |
چرا شصت و سه زيست آن مرد تازي! |
|