ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٢٨ - زاهد و بچه موشى كه دخترى شد
او ملك را دعاهاى خوب گفت، و در اثناى آن بر زبان راند كه: هر چه از اين نوع دست دهد بفرّ دولت ملك باشد. و من مخايل [١] اين ظفر آن روز ديدم كه آن مدبران [٢] قصدي پيوستند و از آن جنس اقدامي جايز شمردند
|
كرد آن سپيد كار [٣] بملك تو چشم سرخ |
تا زرد روى گشت و جهان شد برو سياه |
|
و روزي در اثناى محاورت ملك او را پرسيد كه: مدّت دراز صبر چگونه ممكن شد در مجاورت بوم؟ كه اخيار با صحبت اشرار مقاومت كم توانند كرد و كريم از ديدار لئيم گريزان باشد. گفت: همچنين است؛ لكن عاقل، براى رضا و فراغ مخدوم، از شدايد تجنّب ننمايد، و هر محنت كه پيش آيد آن را چون يار دل خواه و معشوق ماه روى بنشاط و رغبت در بر گيرد. و صاحب همّت ثابت عزيمت بهر ناكامي و مشقّت در مقام اندوه [٤] و ضجرت نيفتد
|
و لقد علمت و لا محالة أنّني |
للحادثات فهل تراني أجزع |
|
[٥] و هر كجا كار بزرگ و مهمّ نازك حادث گشت و در آن هلاك نفس و عشيرت و ملك و ولايت ديده شد اگر در فواتح آن براى دفع خصم و قمع [٦] دشمن تواضعي رود و مذلّتي تحمّل افتد چون مقرّر باشد كه عواقب آن بفتح و نصرت مقرون خواهد بود بنزديك خردمند وزني نيارد، كه صاحب شرع ميگويد «ملاك العمل خواتيمه» [٧]
|
گردي كه همي تلخ كند كام تو امروز |
فردا نهد اندر دهن تو شكر فتح |
|
______________________________
[١]. (٢) مخايل جمع مخيله، نشانها و علامات، ١٤/ ٣ نيز ديده شود.
[٢]. (٢) مدبر بمعني بخت برگشته و كسي كه روزگار از وى روى برگردانده باشد، از ادبار، و أدبر عنه واپس شد از وى و برگشت از وى و روى بگردانيد از وى؛ ضدّ آن مقبل. و اين هر دو تلفّظ فارسي زبانان است، زيرا كه إدبار و إقبال به دنيا يا بخت راجع است و بقاعده عربي مقبل و مدبر صفت آنهاست.
[٣]. (٤) سپيد كار، اسپيد كار قاعدة: مردم نيكوكار و صالح و جوانمرد؛ ولي در شعر و نثر فارسي تقريبا هميشه به طعن و طنز بكار رفته است بمعني منافق و دو روى و سياهكار. از مقوله «رو سپيد».
[٤]. (٩) در مقام اندوه در اساس: در مقام ناكامي (سهو كاتب)؛ نافذ نيز همچنين است.
[٥]. (١١) و لقد علمت ... و هر آينه (با آنكه) دانستهام كه بناچار اسير حادثههايم آيا هيچ بيني كه ناله و بيتابي كنم؟
[٦]. (١٣) قمع ٣/ ٦ ح و ٧/ ١٦ ح ديده شود.
[٧]. (١٥) ملاك العمل خواتيمه ميزان ارزش هر كار در پايان و فرجام آنست. «خواتمه» نيز آمده است.