ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٢٠ - غوكى كه در جوار مارى مىزيست
ديگر روز قاضي بيرون رفت و خلق انبوه بنظاره بيستادند. قاضي روى بدرخت آورد و از حال زر بپرسيد. آوازي شنود كه: مغفّل بردهست. قاضي متحيّر گشت و گرد درخت بر آمد، دانست كه در ميان آن كسي باشد- كه بدالّت [١] خيانت منزلت كرامت كم توان يافت- بفرمود تا هيزم بسيار فراهم آوردند و در حوالي درخت بنهادند و آتش اندر آن زد. پير ساعتي صبر كرد، چون كار بجان رسيد زينهار خواست. قاضي فرمود تا او را فرو آوردند و استمالت نمود.
راستي حال قاضي را معلوم گردانيد چنانكه كوتاه دستي [٢] و امانت مغفّل معلوم گشت و خيانت پسرش [٣] از ضمن آن مقرّر گشت. و پير از اين جهان فاني را بدار نعيم گريخت با درجت شهادت و سعادت مغفرت. و پسرش، پس از آنكه ادب بليغ ديده بود و شرايط تعريك [٤] و تعزير [٥] در باب وى تقديم افتاده، پدر را، مرده، بر پشت بخانه برد. و مغفّل ببركت راستي و امانت و يمن صدق و ديانت زر بستد و بازگشت.
و اين مثل بدان آوردم تا بداني كه عاقبت مكر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوبست
|
ما للرّجال و للكياد؟ و إنّما |
يعتدّه النّسوان من عاداتها |
|
[٦] و تو اى دمنه در عجز راى و خبث ضمير و غلبه حرص و ضعف تدبير بدان منزلتي كه زبان از تقرير آن قاصر است و عقل در تصوير آن حيران. و فايده مكر و حيلت تو مخدوم را اين بود كه ميبيني و آخر وبال و تبعت آن بتو رسد. و تو چون گل دو روئي كه هر كرا همّت وصلت تو باشد دستهايش بخار مجروح گردد و از وفاى تو تمتّعي نيابد، و دو زباني
______________________________
[١]. (٣) دالّت حقّي كه كسي بگردن ديگري داشته باشد، رجوع شود به ص
٦٥ ح بر س ١٦ نيز ٩٧/ ٩ ح ديده شود- از بركت خيانت انسان صاحب معجزه و كرامت
نميشود.
[٢]. (٦) كوتاه دستي درست كاري و دست به حقّ ديگران دراز نكردن. ٦٥/ ١٤ نيز ديده شود.
[٣]. (٦) أمانت مغفّل معلوم گشت و خيانت پسرش در نسخه اساس بجاى اين كلمات فقط: امانت پسرش.
[٤]. (٨) تعريك گوشمالي دادن.
[٥]. (٩) تعزير زدن گناهكار بجهت تأديب ولي كمتر از حدّ شرعي. در شعر حافظ (چاپ قزويني غزل ٢٠٠) آمده است:
|
داني كه چنگ و عود چه تقرير ميكنند |
پنهان خوريد باده كه تعزير ميكنند |
|
. [٦]. (١٢) ما للرّجال ... چه كار مردان را با كيد و مكر و حيله و بدسگالي؟ كه اين را زنان از عادات و خصال خويش ميشمارند.