ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٠٨ - كبكنجير و خرگوش و گربه روزهدار
و منزلت مال را در دل از درجت سنگ ريزه نگذراند، كه اگر خرج كند بآخر رسد و اگر ذخيرت سازد ميان آن و سنگ و سفال تفاوتي نماند؛ و صحبت زنان را چون مار أفعي [١] پندارد كه ازو هيچ ايمن نتوان بود [٢] و بر وفاى او كيسهاي نتوان دوخت؛ و خاصّ و عام و دور و نزديك عالميان را چون نفس عزيز خود شناسد و هر چه در باب خويش نپسندد در حقّ ديگران نپيوندد. از اين نمط دمدمه و افسون بريشان ميدميد تا با او إلف گرفتند و آمن و فارغ بي تحرّز و تصوّن [٣] پيشتر رفتند. بيك حمله هر دو را بگرفت و بكشت. نتيجه زهد و أثر صلاح روزهدار، چون دخله [٤] خبيث و طبع مكّار داشت، بر اين جمله ظاهر گشت.
و كار بوم و نفاق و غدر او را همين مزاج است و معايب او بينهايت. و اين قدر كه تقرير افتاد از دريائي [٥] جرعهاي و از دوزخ شعلهاي بايد پنداشت. و مباد كه راى شما برين قرار گيرد، چه هر گاه كه افسر پادشاهي بديدار ناخوب و كردار ناستوده بوم ملوّث شد
|
مهر و ماه از آسمان سنگ اندر آن افسر گرفت [٦]. |
مرغان بيكبار از آن كار باز جستند و عزيمت متابعت بوم فسخ كرد. و بوم متأسّف و متحيّر بماند و زاغ را گفت: مرا آزرده و كينهور كردي، و ميان من و تو وحشتي تازه گشت كه روزگار آن را كهن نگرداند. و نميدانم از جانب من اين باب را سابقهاي بودهست يا بر سبيل ابتدا چندين ملاطفت واجب داشتي!
______________________________
[١]. (٢) مار أفعي (در عربي أفعى) مار بزرگ، اژدها (صراح)، تير مار
(مقدّمة). أفعي مار نامي است كه در اصطلاح ايرانيان بر خطرناكترين و خبيثترين نوع
مار اطلاق ميشود. در عربي أفاعي جمع آن و أفعوان مذكّر آنست.
[٢]. (٣) نتوان بود در اساس: نتواند بود.
[٣]. (٦) تصوّن. خود را نگاه داشتن، مواظب خود بودن.
[٤]. (٧) دخله (و دخله و دخله) اندرون و نهان شخص.
شعر معروف خواجه حافظ شيرازي ظاهرا مربوط باين حكايت است:
|
اى كبگ خوش خرام كجا ميروي؟ بايست |
غرّه مشو كه گربه زاهد نماز كرد! |
|
[٥]. (٩) از دريائي همين بايد درست باشد، و معادله دو قرينه را (يعني «از دريا جرعهاي و از دوزخ شعلهاي» يا شكل ديگر آن) لازم نميدانسته است. در جمله «و آن از دريا قطرهاي و از كوه ذرّهاي خواهد بود» كه در ١١٥/ ١٤ گذشت نيز در نسخه اساس «از درياى قطرهاي» نوشته شده است و آنجا هم شايد صواب «و از دريائي قطرهاي» باشد.
[٦]. (١٠) تا (١١) هر گاه كه افسر ... اندر آن افسر گرفت مصراع شعر جزء جمله است.