ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٧٣ - روباهى كه در بيشهاى طبلى ديد
|
نكند باز عزم صلح ملخ [١] |
نكند شير قصد زخم شگال |
|
دمنه گفت: ملك كار او را چندين وزن ننهد، و اگر فرمايد بروم و او را بيارم تا ملك را بندهاي مطيع و چاكري فرمان بردار باشد. شير از اين سخن شاد شد و بآوردن او مثال داد.
دمنه بنزديك گاو آمد و با دل قوي بيتردّد و تحيّر با وى سخن گفتن آغاز كرد و گفت:
مرا شير فرستاده است و فرموده كه ترا بنزديك او برم، و مثال داده كه اگر مسارعت نمائي أماني دهم بر تقصيري كه تا اين غايت روا داشتهاي و از خدمت و ديدار او تقاعد نموده، و اگر توقّفي كني برفور باز گردم و آنچه رفته باشد باز نمايم. گاو گفت: كيست اين شير؟
دمنه گفت: ملك سباع. گاو كه ذكر ملك سباع شنود بترسيد، دمنه را گفت: اگر مرا قوي دل گرداني و از بأس [٢] او ايمن كني با تو بيايم. دمنه بيايم. دمنه با او وثيقتي [٣] كرد و شرايط تأكيد و إحكام [٤] اندران بجاى آورد و هر دو روى بجانب شير نهادند.
چون بنزديك او رسيدند گاو را گرم بپرسيد و گفت: بدين نواحي كى آمدهاي و موجب آمدن چه بوده است؟ گاو قصّه خود را باز گفت. شير فرمود كه: اينجا مقام كن كه از شفقت و إكرام و مبرّت و إنعام ما نصيبي تمام ياوي [٥]. گاو دعا و ثنا گفت و كمر خدمت بطوع [٦] و رغبت ببست. شير او را بخويشتن نزديك گردانيد و در إعزاز [٧] و ملاطفت اطناب [٨] و مبالغت نمود، و روى بتفحّص حال و استكشاف كار او آورد، و اندازه راى و خرد او بامتحان و تجربت بشناخت، و پس از تأمّل و مشاورت و تدبّر و استخارت [٩] او را مكان اعتماد و محرم اسرار
______________________________
[١]. (١) صلح ملخ جز در نسخه اساس در همه نسخ و در ديوان مسعود
سعد: صيد ملخ.
[٢]. (٩) بأس عذاب و سختي و تنگي، و سخت شدن نسبت بكسي. ص ٢٧ ح بر س ٧ نيز ديده شود.
[٣]. (٩) وثيقت آنچه عهد و پيمان را استوار سازد.
[٤]. (١٠) إحكام استوار كردن كار، محكم كاري.
[٥]. (١٣) ياوي (از يافتن) در اين كتاب و بالخصوص در نسخه اساس ما مشتقّات مضارعي يافتن غالبا به واو است نه بباء.
[٦]. (١٣) طوع فرمانبرداري كردن و فروتني كردن؛ بميل و دلخواه خود سر بفرمان كسي نهادن.
[٧]. (١٤) إعزاز عزيز كردن و عزيز داشتن؛ گرامي داشتن و بزرگ داشتن و ارجمند داشتن.
[٨]. (١٤) إطناب بحدّ كمال رسانيدن و از حدّ در گذشتن و زياده روي كردن و دور اندر شدن. نيز رجوع شود به ص ٢٧ ح بر س ١٠ و ص ٣٣ ح بر س ٧.
[٩]. (١٦) استخارت (از خير) بهترين را خواستن؛ نيكوترين را جستن و طلبيدن.