ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٣٢٢ - ١٠ - باب شير و شغال
و غالب ظنّ آنست كه قاصدان [١] آن گوشت در منزل شگال نهاده باشند، و اين قدر در جنب كيد حاسدان و مكر دشمنان اندك نمايد. و محاسدت اهل بغى [٢] پوشيده نيست خاصّه جائي كه أغراض معتبر در ميان آمد. و مرغ در اوج هوا و ماهي در قعر دريا و سباع در صحن دشت از قصد بدسگالان ايمن نتواند بود؛ و شكره [٣] اگر صيدي كند هم آن مرغان كه در پرواز از وى بلندتر باشند و هم آن كه از وى پستتر باشند در آن قدر گرد مغالبت و مجاذبت بر آيند؛ و سگال براى استخواني كه در راه يابند با يك ديگر همين معاملت بكنند؛ و خدمتگاران تو در منزلتهائي كه كم از رتبت شگال است حسد روا ميدارند، اگر در آن درجه منظور مناقشتي [٤] رود بديع نيايد. در اين كار تأمّلي شافي فرماى و تدارك آن از نوعي انديش كه لايق بزرگي تو باشد، كه چون حقيقت حال شناخته گشت كشتن او بس تعذّري ندارد.
شير سخن مادر نيكو استماع كرد و آن را بر خرد خويش باز انداخت [٥] و شگال را پيش خواند و گفت: ميل ما، بحكم آزمايش سابق، بقبول عذر تو زيادت از آن است كه بتصديق حوالت خصمان. شگال گفت: من از مؤونت اين تهمت بيرون نيايم تا ملك حيلتي نسازد
______________________________
[١]. (١) قاصدان كساني كه قصد بد (در حقّ كسي) دارند. ص ٢٧١ س ٣ و
نيز ٣١٦/ ٧ و ٣٣١/ ٤ ديده شود. در باب قصد بمعني نيّت سوء سابقا بحث شده است (٢٢٢/
٣ ح)؛ ٢٢٨/ ٢ و ٢٦٨/ ١ و ٢٦٩/ ٩ و ٣١٥/ ١ و ١٠ و ٣٢٣/ ١٥ و ٣٢٩/ ٨ نيز ديده شود.
مختاري غزنوي گويد (ديوان، چاپ همائي خ ص ١٠٧) خطاب بشمع:
|
چون ز قصد جان تو نقصان پذيرد عمر تو |
در زمانت زنده گرداند بزخم ذو الفقار |
|
و جمال الدّين عبد الرّزّاق اصفهاني گويد (ديوان، چاپ وحيد، ص ١٤٥):
|
هر كه او قصد بجاه تو كند، زود نه دير، |
كسوت حجره او جامه حجّاب شود |
|
[٢]. (٢) بغى ستم كردن و ستمگري. نيز ٢٢٩/ ٨ ح ديده شود.
[٣]. (٤) شكره (و اشكره) مرغ شكاري چون باز و شاهباز و شاهين و عقاب. در نو روزنامه آمده است (ص ٥٧ و ٥٩ چاپ مينوي): هيچ كس از ماهان مه و شمگير بهتر نشناخته اندر (؟) اشكره را؛ شما ملك زادگان را چنين ميپروريد كزيشان بي ادبي ميآيد كه اشكره بر دست دارند و خيو اندازند. و در كتاب قوانين الصّيّاد خدا يار خان عبّاسي (چاپ كلكتّه ١٩٠٨) سخن از شكره و شكرگان بسيار آمده است. كلمه شكردن بمعني شكار كردن است.
[٤]. (٨) مناقشت رجوع شود به ٥٩/ ١٣ ح، ٢٧١/ ١٥، ٣٠٠/ ١٥، ٣١٤/ ٦ و ٨، ٣٢٣/ ١٠.
[٥]. (١١) باز انداخت رجوع كرد و احاله داد؛ ١٣٠/ ١ و ١٣٥/ ٨ ح و ٢٥٨/ ٦ ديده شود.