ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٣٥ - ٣ - باب بازجست كار دمنه
دل سنگ بي جدّ تمام و جهد بليغ بيرون نتوان آورد فإنّ الزّند يورى باقتداح [١] و اگر من خود را جرمي شناسمي در تدارك غلوّ التماس ننمايي. لكن واثقم بدين تفحّص كه مزيد اخلاص من ظاهر گردد. و هر چيز كه نسيم [٢] عطر دارد بپاشيدن آن اثر طيب زودتر بأطراف رسد. و اگر در اين كار ناقه [٣] و جملي داشتمي، پس از گزاردن آن فرصتها بود، بر درگاه ملك ملازم نبودمي و پاى شكسته منتظر بلا ننشستمي. و چشم ميدارم كه حوالت كار بأميني كند كه از غرض و ريبت منزّه باشد، و مثال دهد تا هر روز آنچه رود بسمع ملك برسانند، و ملك آن را بر راى جهان نماي خود، كه آينه فتح است و جام ظفر، باز اندازد [٤] تا من بشبهت باطل نگردم، چه همان موجب كه كشتن گاو ملك را مباح گردانيد از آن من بر وى محظور [٥] كرده است
|
و إلّا فإنّي بالّذي جئت قانع |
و راض بما أوليت غير مغاضب |
|
|
و عبد على العلّات يلزم نهجه |
إذا اختلفت بالقوم سبل المطالب |
|
[٦] آنگاه من خود بچه سبب اين خيانت انديشم؟ كه محلّ و منزلت آن ندارم كه از سمت عبوديّت أنفت [٧] دارم و طمع كارهاى بزرگ و درجات بلند بر خاطر گذرانم. و هر چند ملك را
______________________________
[١]. (٢) فإنّ ... همانا (از) زند (چوب آتش زنه) آتش افروخته
ميگردد به (عمل) آتش زدن. آتش از آتش زنه بيرون نيايد مگر آنكه جدّ و جهدي بكار
برده شود.
[٢]. (٤) نسيم (بمعني بوى) ص ٤٦ ح بر س ٥ و نيز ١٢٣/ ٨ ديده شود.
[٣]. (٥) ناقه و جملي داشتن در امري (يا نداشتن) از تعبيرات مثلي عربيست اشاره به اينكه در اين كار دستي و دخالتي و اشتراكي و منفعت و مضرّتي دارد (يا ندارد). در همين كتاب بار ديگر در باب ماده شير و صيّاد همين تعبير آمده است؛ همچنين در تاريخ بيهقي (چاپ فيّاض ٣٢٥): من بنده نيز نامه بتوانم نبشت و آينه فرا روى او بتوانم داشت، و بداند كه مرا در اين كار ناقه و جملي نبوده است، سخن من بشنود و كاري افتد.
[٤]. (٨) باز انداختن حواله كردن و احاله دادن و رجوع كردن. نيز ص ١٣٠ س ١ ديده شود.
[٥]. (١٠) محظور ص ١١٩ ح بر س ١١ ديده شود.
[٦]. (١١) و إلّا فإنّي ... ورنه من براستي كه بآنچه تو آوردي خرسندم و بآنچه تو دادي خشنودم و ناخشمناكم؛ و بنده بر همه حالات لازم گيرد طريق خويش را در آن هنگام كه مختلف گردد مردمان را راههاى جستنيهاى ايشان.
[٧]. (١٤) أنفت ننگ داشتن (زوزني و زمخشري و قرشي)- از مادّه أنف.