ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٢٦ - ٥٥٨
فرمود: او را برد در غارى پنهان كرد و باو شير داد و سنگى بر در آن غار نهاد و برگشت و خداوند خوراك ابراهيم را در انگشت بزرگ دستش نهاد و او مىمكيد و شير از آن مىجهيد و در يك روز باندازه يك هفته ديگران بزرگ ميشد و در يكماه باندازه يك سال ديگران بزرگ ميشد و تا خدا ميخواست بهمين وضع گذرانيد.
سپس مادرش به پدرش گفت كاش بمن اجازه مىدادى بروم نزد اين بچه و من ميرفتم گفت برو مادرش بغار رفت و بناگاه ديد كه ابراهيم زنده است و دو چشمش چون دو چراغ ميدرخشد.
فرمود: مادرش او را در آغوش كشيد و بسينه چسبانيد و او را شير داد و برگشت و آزر از حال وى پرسيد.
مادر ابراهيم- من او را بزير خاك كردم و آمدم و مدتى گذشت كه مادر ابراهيم ببهانه كارى از خانه بيرون ميرفت و خود را نهانى بابراهيم ميرسانيد و او را در آغوش مىكشيد و شيرش مىداد و بر مىگشت و چون براه افتاد بمانند گذشته بديدار او رفت و با او همچنان مىكرد و چون اين بار خواست برگردد دامن او را گرفت.
مادر ابراهيم- اى بچه تو را چه مىشود و چه ميخواهى؟
ابراهيم- مادر جان مرا با خود ببر مادر ابراهيم- پسرم بگذار تا در اين باره با پدرت مشورت كنم.
فرمود: مادر ابراهيم نزد آزر آمد و داستان ابراهيم را باو گزارش داد.
آزر- او را نزد من آور- باين روش كه بر سر راهش بنشان و چون برادرانش باو گذر كنند خود را در ميان آنها اندازد و همراه آنها بيايد كه كسى او را نشناسد.