ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٨٨ - ٤٥٩
حضور داشتند، آن مرد گفت امشب در ميان شما نوزادى متولد شده است؟ همه گفتند: نه، گفت پس بايد در اين صورت آن نوزاد در فلسطين متولد شده باشد و نامش احمد است و خالى (مهر نبوت) دارد برنگ خز خاكسترى و هلاك اهل كتاب و يهود بدست او است و اى گروه قريش بخدا سوگند كه از شماها دريغ شده است، قريش هر كدام به راهى رفتند و از نوزاد پرسيدند و بآنها گزارش شد كه براى عبد اللَّه بن عبد المطلب پسرى متولد شده و آن مرد را جستجو كردند و بدو برخوردند و گفتند راستش در ميان ما پسرى متولد شده گفت پيش از آنكه من با شما سخن گويم يا پس از آنكه سخن گفتم گفتند پيش از آنكه بگوئى گفت ما را نزد او بريد تا باو بنگرم؛ رفتند تا نزد مادر او رسيدند و گفتند پسرت را نزد ما بيرون آور تا او را ببينم.
در پاسخ گفت بخدا پسرم به زمين آمد و نه چنانچه كودكان به زمين افتند هر آينه بهر دو دست خود را از زمين پرهيز داد و سر برداشت و بآسمان نگاه كرد سپس نورى برآمد تا من كاخهاى بصرى (شهرى در سر حد شام) را ديدم و شنيدم هاتفى در فضا مىگويد تو سيد امت را زادى و چون او را به زمين نهادى بگو: او را بخداى يگانه پناه دادم از شر هر حسود و او را محمد نامگذار، آن مرد گفت او را بيرون آور او را بيرون آورد و آن مرد باو نگاهى كرد و او را برگردانيد و چشمش به مهر نبوت افتاد كه ميان دو شانه او بود و افتاد و بىهوش شد و آن پسر را گرفتند و بمادرش دادند و گفتند خدا او را بر تو مبارك سازد، و چون قريش برگشتند آن مرد كتابى بهوش آمد و باو گفتند واى بر تو تو را چه شد؟ گفت نبوت تا روز قيامت از بنى اسرائيل برفت اينست آن كسى كه بخدا همه را نابود كند و قريش از اين مژده شاد شدند و چون ديد همه شاد شدند گفت خوب شاد شديد هلا بخدا سوگند او بر شما هم يورشى برد كه