ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٦٩ - ٥٩١
نمازگزار- من از مدت سى سال است كه به درگاه خدا يك دعا كردم و اجابت آن را تا كنون نديدم و از خدا شرم دارم كه به درگاه او دعاى ديگرى كنم تا بدانم كه او دعاى مرا اجابت كرده است.
ابراهيم- براى چه به درگاه خدا دعا كردى؟
نمازگزار- من يك روز در اين مكان مشغول نماز خودم بودم بناگاه پسرى زيبا و شگفتآور كه نور از پيشانى او تتق ميكشيد و گيسوانى از دوش سرازير داشت و دنبال يكرمه گاو بود و آنها را ميراند و از فربهى گويا روغن خوبى بآنها ماليده بودند و گوسفندانى هم داشت كه گويا گوشت بر آنها ذخيره كردهاند و من از وضعى كه در او ديدم خوشم آمد و در شگفت شدم و باو گفتم اى پسر اين گاو و گوسفندان از آن كيست؟ بمن گفت از آن ابراهيمست باو گفتم تو كيستى؟ گفت من اسماعيل پسر ابراهيم خليل الرحمن هستم من به درگاه خدا عز و جل دعا كردم و از او خواستم كه خليل خود را بمن بنمايد.
ابراهيم- من خود ابراهيم خليل الرحمن هستم و آن پسر پسر من بوده است.
در اين جا آن مرد نمازگزار گفت سپاس مر خداوندى را سزاست كه دعاى مرا باجابت رسانيده سپس آن مرد هر دو گونه ابراهيم (ع) را بوسيد و او را در آغوش كشيد سپس گفت اكنون بر خيز و دعا كن تا من بر دعايت آمين گويم ابراهيم (ع) براى مؤمنين و مؤمنات و گنهكاران از همان روز به درگاه خدا دعا كرد كه خدا آنها را بيامرزد و از آنها راضى شود، فرمود و آن مرد بر دعايش آمين گفت.