ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٤٥ - شرح
عروه- اى محمد اين كيست؟
رسول خدا (ص) اين برادرزادهات مغيرة بن شعبه است عروه- رو بمغيره- اى دغل آيا جز ديروز گذشته بود كه من كثافت كارى تو را شست و شو كردم.
ابن هشام گويد مقصود عروه اين بود كه مغيرة بن شعبه پيش از اينكه مسلمان شود ١٣ كس از تيره بنى مالك ثقيف را كشته بود و دو ايل ثقيف بهم شوريده بودند، بنى مالك خويشان مقتولان و احلاف خويشان مغيره، و عروه سيزده ديه براى مقتولين پرداخت و اين نزاع را اصلاح كرد.
ابن اسحاق از قول زهرى گويد رسول خدا (ص) با عروه هم بمانند آنچه با نمايندههاى قريش گفته بود سخن كرد و باو اعلام كرد كه نيامده با قريش بجنگد.
او از نزد رسول خدا (ص) برخاست كه برگردد و بچشم خود ديد كه ياران او چه عقيدهاى باو دارند وضوء نگيرد جز اينكه بدريافت آب وضويش بهم پيشى گيرند و آب بينى نيفكند جز بسوى آن شتابند و بدان تبرك جويند و از او موئى نيفتد جز اينكه آن را برگيرند و محترم دانند و نزد قريش برگشت و گفت:
اى معشر قريش- راستى من خسرو ايران را در پايتخت او ديدار كردم و قيصر روم را در كشور او ديدم و نجاشى امپراطور حبشه را در كشور او ديدم و راستش بخدا من هرگز هيچ پادشاهى را در كشورش بمانند محمد ميان اصحابش محبوب و معظم نديدم- من مردمى دور او ديدم كه بخاطر هيچ پيشآمدى هرگز او را تسليم نكنند و دست از او برندارند شما نظر خود را بگيريد.
ابن اسحاق گويد يكى از اهل علم بمن باز گفت كه رسول خدا (ص) خراش بن اميه خزاعى را بر پشت شترى بنام ثعلب نزد قريش بمكه فرستاد تا باشراف آنها مقصد او را ابلاغ كند آنها شتر رسول خدا را پىكردند و خواستند او را بكشند و احابيش مانع شدند و او را آزاد كردند تا نزد رسول خدا (ص) برگشت.
از ابن عباس نقل شده كه قريش چهل تا پنجاه مرد فرستادند و فرمان دادند بر قشون رسول خدا (ص) دور زنند و اگر يكى هم شده از آنها بكشند و همه آنان اسير شدند و آنان را نزد رسول خدا (ص) آوردند و رسول خدا (ص) از آنها گذشت و همه را آزاد كرد با اينكه سنگ و تير ميان قشون اسلام افكنده بودند و سپس عمر بن خطاب را خواست تا بمكه فرستد و پيام او را به اشراف قريش برساند عمر عرضكرد يا رسول اللَّه من از قريش بر جان خود مىترسم در مكه از بنى عدى كسى نيست كه مرا حفظ كند و تو مىدانى قريش با من چه دشمنى دارند و بر من سختدلند ولى من تو را بمردى عزيزتر از خود رهنمائى ميكنم و آن عثمان بن عفان است و رسول خدا (ص) عثمان بن عفان را خواست و او را نزد ابو- سفيان و اشراف قريش فرستاد كه بآنها خبر دهد پيغمبر (ص) براى جنگ نيامده و همانا براى زيارت خانه كعبه آمده است و بقصد تعظيم و احترام آن.
ابن اسحاق گويد عثمان بن عفان بسوى مكه روان شد و ابان بن سعيد بن عاص را ملاقات كرد هنگام ورود بمكه يا قبل از آن و وى عثمان را جلو خود انداخت و او را در پناه گرفت تا پيغام رسول خدا (ص) را برساند عثمان رفت ابو سفيان و بزرگان قريش را ديدار كرد و از طرف رسول خدا (ص) پيغام را رسانيد و چون عثمان پيام رسول خدا (ص) را رسانيد باو گفتند تو خود اگر خواهى بخانه كعبه