ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٠ - ٢٥١
سپس حسين (ع) بسخن آمد و فرمود:
اى عموجان راستى خدا تبارك و تعالى توانا است كه آنچه بينى ديگرگون سازد و او است كه هر روزى در كاريست، راستى اين مردم دنياى خود را از تو دريغ داشتند و تو دين خود را از آنها دريغ داشتى وه كه تو چه بينيازى از آنچه دريغت كردند و آنها چه نيازمندند بدان چه تو از آنها دريغ داشتى، بر تو باد كه شكيبا باشى زيرا همه خوبيها در شكيبائيست و شكيبائى از ارجمندى و رادى است و بيتابى را وانه زيرا بيتابى بتو سودى ندارد.
سپس عمار رشته سخن را بدست گرفت و گفت:
اى ابا ذر خدا بهراس و آوارگى اندازد هر كه تو را بهراس انداخت. خدا بيمناك كند هر كهات بيمناك ساخت راستش اينست كه بخداوند جلوگير مردم نيست از گفتار حق و درست جز دل دادن بدنيا و دوستى آن هلا همانا كه فرمان برى و اطاعت با اكثريت است و ملك از آن كسى است كه بدان دست يافته و راستى اين مردم ديگران را بدنياى خود دعوت كردند و آنها براى رسيدن بدان اجابت نمودند و دين خود را بدانها دادند و زيان دنيا و آخرت را بردند و اين همان زيان آشكارا و روشن است.
سپس ابو ذر (رضي الله عنه) خود بسخن آمد و گفت:
عليكم السلام و رحمة اللَّه و بركاته پدرم و مادرم قربان اين چهرهها باد راستش اينست كه من هر گاه شماها را ديدمى بوسيله شماها به ياد رسول خدا (ص) افتادمى، من جز شماها در مدينه كارى و نشيمنى ندارم و راستش اينست كه اقامت من در مدينه بر عثمان ناگوار است چنانچه در شام بمعاويه ناگوار بود و او سوگند ياد كرده بود كه مرا به يك شهر ديگر تبعيد كند من از او خواستم كه آن شهر كوفه باشد و او پنداشت كه اگر بكوفه روم بيم دارد كوفه را ببرادر او (كه والى كوفه است) بشورانم و سوگند