روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٨٨ - ترجمه
برجستند و من بريق [١]شمشير ديدم و آوازى شنيدم كه گفت:للّه الحكم يا علىّ لا لك و [٢]لأصحابك.و آواز اميرالمؤمنين شنيدم كه مىگفت:
لا يفوتنّكم الرّجل ،مرد نبايد تا [٣]فايت شود و بجهد [٤]!و او را تيغ زده بودند.
امّا شبيب بن بجره تيغ بزد،تيغش در طاق آمد و كار [٥]نكرد،و عبد الرّحمن ملجم-لعنهاللّه -تيغ بزد بر ميان سر اميرالمؤمنين،و آواز در مسجد افتاد كه اميرالمؤمنين را بكشتند.
و امّا شبيب بجست و از در مسجد بيرون شد با تيغ،مردى او را بيفگند و تيغ از او بستد و خواست تا او را بكشد،مردم با [٦]ايشان رسيدند بترسيد و ايمن نبود كه گويند كشنده تويى،تيغ بينداخت و او را رها كرد و بگريخت.
و شبيب با خانه رفت و جامه بكند و حرير از سينه مىگشاد.پسر عمّى از آن [٧]او در سراى شد،او را ديد.گفت:همانا اميرالمؤمنين را تو كشتهاى؟خواست تا گويد نه،گفت:آرى!پسر عمّش تيغ بر گرفت[٢٤٩-پ]بر گردن او زد و سرش بينداخت.
و پسر ملجم مىگريخت،مردى گليمى داشت بر او زد و او را بيفگند و تيغش بيوفتاد.او را بگرفتند و پيش اميرالمؤمنين بردند،و آن سه ديگر بجست [٨]و به ميان مردم در شد و بگريخت [٩].و اين يك روايت است.
و ديگر روايت آن است كه:پسر ملجم او را تيغ در نماز [١٠]زد و او نماز ببسته بود و الحمد بر خوانده بود و يازده آيت از سورة الانبياء،كه اين ملعون او را ضربت زد.او نماز نبريد،بل نماز سبك بكرد و سلام داد،و گفت:
فزت و ربّ [١١]الكعبة ،به خداى كعبه كه ظفر يافتم.و پسر ملجم را بگرفتند و پيش اميرالمؤمنين آوردند و گفتند:يا
[١] .آج،لب،كا:برق.
[٢] .آط،آب،آج،لب،مش+لا.
[٣] .آط،آب،آج،لب،مش.كا:كه.
[٤] .مش:بجهيد.
[٥] .آج،لب+خود.
[٦] .آط،آب،آج،لب،مش:به.
[٧] .آط،آب،آج،لب،مش:پسر عمّش.
[٨] .آط،آب،آج،لب،مش:بجستند،كا:بگريخت.
[٩] .آط،آب،آج،لب،مش:در شدند و بگريختند.
[١٠] .آط،آب،آج،لب،مش+بامداد.
[١١] .آط،آج،لب،مش:بربّ.