تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٢٣
است ناشناخته و ما فوق ادراكات ما.
به راستى، چگونه يك انسان خاكى، با مبدأ عالم هستى ارتباط پيدا مىكند؟ و چگونه خداوند ازلى و ابدى و بىنهايت از هر جهت، با مخلوقى محدود و ممكن الوجود رابطه بر قرار مىسازد؟ و در لحظه نزول وحى، چگونه پيامبر يقين پيدا مىكند كه اين ارتباط از ناحيه او است؟!
اينها، سؤالاتى است كه پاسخ آن براى ما مشكل است، و اصرار در فهم آن بسيار بىمورد.
تنها مطلبى كه براى ما در اينجا معقول و قابل طرح است، اصل وجود يا امكان چنين ارتباط مرموزى است.
ما مىگوئيم: هيچ دليل عقلى كه امكان چنين امرى را نفى كند وجود ندارد، بلكه، به عكس ما ارتباطهاى مرموزى را در جهان خود مىبينيم كه از تفسير آن عاجزيم، و اين ارتباطها نشان مىدهد كه مافوق حواس و ارتباطهاى ما، نيز درك و ديدههاى ديگرى وجود دارد.
بد نيست با ذكر مثالى اين موضوع را روشنتر سازيم.
فرض كنيد: ما در ميان شهر كوران (البته كوران مادر زاد!) با دو چشم بينا زندگى كنيم، تمام اهل شهر، چهار حسى هستند (بنابراين كه مجموع حواس ظاهرى انسان را پنج حس بدانيم) تنها ما هستيم كه آدم «پنج حسى» مىباشيم، پيوسته، با چشم خود حوادث زيادى را در آن شهر مىبينيم، و به اهل شهر خبر مىدهيم، اما آنها همه تعجب مىكنند، كه اين حس مرموز پنجم، چيست؟ كه دايره فعاليتش اينگونه وسيع و گسترده است؟ و هر قدر بخواهيم درباره حس بينائى و عملكرد آن براى آنها بحث كنيم، بىفايده است، جز شبح مبهمى در ذهن آنها چيزى نمىآيد، از يكسو نمىتوانند منكر آن شوند، چون آثار