تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٢٦
صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ» «١» رسيد، «وليد» از شنيدن آن لرزيد، و مو بر تنش راست شد، از جا برخاست و به سوى خانه خود رفت و به سراغ «قريش» نيامد!
«قريش» گفتند: اى «ابو جهل»! مثل اين كه «وليد بن مغيره»، متمايل به دين «محمّد» صلى الله عليه و آله شده است، آيا نمىبينى به سراغ ما نيامد، و سخنان او را پذيرفت، و به منزلش رفت؟ به همين جهت «قريش» سخت غمگين شدند.
روز ديگر «ابو جهل» به سراغ او آمده گفت: «اى عمو! (وليد عموى ابو جهل بود) ما را سر به زير و رسوا كردى»!
«وليد» گفت: «مگر چه شده، فرزند برادر»؟!
گفت: «تو دلباخته آئين محمّد شدى»؟
«وليد» گفت: «من به هيچ وجه دلبستگى پيدا نكردم، و من بر همان دين قبيله و نياكانم هستم، ولى من سخن سخت و پيچيدهاى از او شنيدم كه از شنيدنش مو بر تن انسان راست مىشود»!
«ابو جهل» گفت: «شعر» است؟
گفت: ابداً، شعر نيست.
گفت: خطبههاى موزون است؟
گفت: نه، خطبه كلامى است به هم پيوسته و يكنواخت، و اين سخنانى است متفاوت كه هم وزن يكديگر نمىباشد، اما درخشندگى خاصى دارد!
گفت: «كهانت» است؟!
گفت: نه.