تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٩٣
از آنها نيست.
البته، اگر با معيار مفاهيم اين الفاظ در موجودات محدود و ممكن، سخن بگوئيم، چيزى كه «اول» است، نمىتواند «آخر» باشد، و چيزى كه «ظاهر» است نمىتواند «باطن» باشد، ولى هنگامى كه اين الفاظ را در افق ذاتِ بىنهايت او مىانديشيم، مىبينيم همه با هم جمع است؛ چرا كه موجود نامتناهى در عين «اول» بودن، «آخر» و در عين «ظاهر» بودن، «باطن» است.
اينجاست كه مىگوئيم: مهم در شناخت اوصاف جمال و جلال او، اين است كه به اين حقيقت توجه داشته باشيم «هيچ چيز مثل او نيست، و او نيز شبيه به هيچ چيز نيست؛ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ».
اميرمؤمنان على عليه السلام، اين حقيقت را به وضوح در خطبههاى «نهج البلاغه» بازگو كرده است، آنجا كه مىفرمايد: ما وَحَّدَهُ مَنْ كَيَّفَهُ، وَ لاحَقِيْقَتَهُ أَصابَ مَنْ مَثَّلَهُ، وَ لاايَّاهُ عَنى مَن شَبَّهَهُ، وَ لاصَمَدَهُ مَنْ أَشارَ إِلَيْهَ وَ تَوَهَّمَهُ: «آن كس كه براى او كيفيت قائل شود، او را يكتا ندانسته، و كسى كه براى او مثل و مانندى قرار دهد، به حقيقت ذاتش پى نبرده، و هر كس او را شبيه چيزى بشمرد، او را قصد نكرده، و آن كس كه به او اشاره كند، يا در وهم و انديشه خويش آورد، او را از ابعاد منزه ندانسته»!. «١»
در جاى ديگر مىفرمايد: كُلُّ مُسَمّىً بِالْوَحْدَةِ غَيْرَهُ قَلِيْلٌ: «هر چيز نام وحدت بر آن گذارده شود، موجود كمى است، جز او كه وحدتش دليل بر عظمت نامتناهى اوست». «٢»
كوتاه سخن اين كه: بايد در باب صفات خدا هميشه با چراغ لَيْسَ كَمِثْلِهِ