تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٢٠
شناخته شده، از جمله افلاك نه گانه «بطلميوسى»، و نفوس و عقولى كه متعلق به آنها است، فعلًا جزء اساطير محسوب مىشود؛ چرا كه هيچ دليلى بر اثبات آنها در دست نيست و يا حتى دلائلى بر خلاف آن در دست داريم.
و از سوى ديگر، اين فرضيه با آنچه از آيات قرآن به روشنى درباره وحى استفاده مىشود، هماهنگ نيست، زيرا آيات قرآن، با صراحت، وحى را يك نوع ارتباط با خدا مىشمرد، كه گاه از طريق الهام به قلب، و گاه به واسطه فرشته وحى، و يا شنيدن امواج صوتى، صورت مىگيرد، و اعتقاد به اين كه اينها نتيجه فعاليت «قوه خياليه» و حس مشترك و مانند آن است، بسيار بىپايه و ناهماهنگ با آيات قرآن است، و عيب مهم ديگر آن اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله را هم رديف فلاسفه و نوابغ مىشمرد، با عقلى قوىتر و روحى نيرومندتر، در حالى كه مىدانيم راه وحى از راه ادراكات عقليه جدا است، اين دسته از فلاسفه، بى آن كه توجه داشته باشند به تخريب مبانى وحى و نبوت پرداختهاند «و چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند».
شرح بيشتر، پيرامون اين موضوع در لابلاى بحثهاى آينده خواهد آمد.
ب- تفسير جمعى از فلاسفه جديد در مورد وحى
اين گروه از فلاسفه، به طور خلاصه وحى را به عنوان يكى از مظاهر «شعور باطن» يا «شعور ناآگاه» مىشمرند.
در «دائرة المعارف» قرن بيستم در ماده «وحى» چنين آمده است: «غربىها تا قرن شانزده ميلادى مانند ساير ملتها قائل به وحى بودند، چون كتابهاى مذهبى آنان پر از اخبار انبياء بود، علم جديد آمد، و قلم روى كليه مباحث روحى و ماوراء طبيعى كشيد، و مسأله وحى نيز جزء افسانههاى قديمى شمرده شد! ...
قرن نوزده ميلادى، فرا رسيد جهان روح، به وسيله دانشمندان، به كمك