تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٨٦
و به هنگامى كه پيشنهاد كمك مالى به او مىكنند مىگويد: «ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ» و بالاخره هنگامى كه از فناى اين سدّ محكم سخن مىگويد، باز تكيهگاه او وعده پروردگارش مىباشد.
١٢- همه چيز، زائل شدنى است و محكمترين بناهاى اين جهان، سرانجام خلل خواهد يافت- هر چند از آهن و پولاد يك پارچه باشد-. اين آخرين درس در اين ماجرا است، درسى است براى همه آنها كه عملًا دنيا را جاودانى مىدانند، آن چنان در جمع مال و كسب مقام، بى قيد، و شرط و حريصانه مىكوشند كه گوئى هرگز مرگ و فنائى وجود ندارد، با اين كه: سدّ ذو القرنين كه سهل است خورشيد با آن عظمتش نيز سرانجام فانى و خاموش مىشود، و كوهها با تمام صلابتى كه دارند، متلاشى مىگردند و از هم مىپاشند، انسان كه در اين ميان از همه آسيب پذيرتر است.
آيا انديشه در اين واقعيت كافى نيست كه جلوى خودكامگىها را بگيرد؟!
***
٢- ذو القرنين كه بود؟
در اين كه «ذو القرنين» كه در قرآن مجيد آمده، از نظر تاريخى چه كسى بوده است؟ و بر كدام يك از مردان معروف تاريخ منطبق مىشود؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است، نظرات مختلفى در اين زمينه ابراز شده كه مهمترين آنها سه نظريه زير است.
اول: بعضى معتقدند او كسى جز «اسكندر مقدونى» نيست، لذا، بعضى او را به نام اسكندر ذو القرنين، مىخوانند، و معتقدند: او بعد از مرگ پدرش بر كشورهاى روم، مغرب و مصر تسلط يافت، و شهر اسكندريه را بنا نمود، سپس شام و بيت المقدس را در زير سيطره خود گرفت، و از آنجا به ارمنستان رفت،