تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٨٧
كردند.
علماء يهود، به آنها گفتند: شما سه مسأله را از محمّد صلى الله عليه و آله سؤال كنيد، اگر همه را پاسخ كافى گفت، پيامبرى است از سوى خدا (و طبق بعضى از روايات اگر دو سؤال از آن را پاسخ كافى و يك سؤال را سربسته جواب داد، پيامبر است) و گرنه، مرد كذّابى است كه شما هر تصميمى درباره او مىتوانيد بگيريد.
نخست، از او سؤال كنيد: داستان آن گروهى از جوانان كه در گذشته دور، از قوم خود جدا شدند، چه بود؟؛ زيرا آنها سرگذشت عجيبى داشتند!
و نيز از او سؤال كنيد: مردى كه زمين را طواف كرد، و به شرق و غرب جهان رسيد كه بود؟ و داستانش چه بود؟
و نيز سؤال كنيد: حقيقت روح چيست؟
آنها به «مكّه» بازگشتند، سران قريش را ملاقات كرده گفتند: ما معيار سنجش صدق و كذب محمّد صلى الله عليه و آله را پيدا كرديم، پس از آن سرگذشت خود را بازگو نمودند، بعد به خدمت پيامبر رسيده سؤالات خود را مطرح كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: فردا به شما پاسخ خواهم گفت- ولى انشاء اللّه نفرمود- پانزده شبانه روز گذشت، كه وحى از ناحيه خدا بر پيامبر نازل نشد، و «جبرئيل» به سراغش نيامد، همين امر، موجب شد كه: اهل «مكّه» شايعاتى بسازند و مطالب ناموزونى نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله بگويند.
اين امر، بر پيامبر صلى الله عليه و آله گران آمد، اما سرانجام «جبرئيل» فرا رسيد و سوره «كهف» را از سوى خداوند، آورد كه در آن، داستان آن گروه از جوانان و همچنين آن مرد دنياگرد بود، به علاوه آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوح ...» را نيز بر پيامبر نازل كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به «جبرئيل» فرمود: چرا اين قدر تأخير كردى؟