تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٩٢
وجود خودم به اصطلاح «علم حضورى» است، نه «علم حصولى» يعنى من پيش خود حاضرم و از خودم جدا نيستم.
به هر حال، آگاهى ما از خود روشنترين معلومات ما است و احتياج و نيازى ابداً به استدلال ندارد، و استدلال معروفى كه «دكارت» فيلسوف معروف فرانسوى براى وجودش كرده كه: «من فكر مىكنم پس هستم» استدلال زايد و نادرستى به نظر مىرسد؛ زيرا پيش از آن كه اثبات وجود خود كند دو بار اعتراف به وجود خودش كرده! (يك بار آنجا كه مىگويد: «من» و بار ديگر آنجا كه مىگويد «مىكنم» اين از يكسو.
از سوى ديگر، اين «من»، از آغاز تا پايان عمر يك واحد بيشتر نيست «من امروز» همان «من ديروز» همان «من بيست سال قبل» مىباشد من از كودكى تاكنون يك نفر بيشتر نبودم، من همان شخصى هستم كه بودهام و تا آخر عمر نيز همين شخص هستم، نه شخص ديگر، البته، درس خواندهام، با سواد شدهام، تكامل يافتهام، و باز هم خواهم يافت، ولى يك آدم ديگر نشدهام، و به همين دليل، همه مردم از آغاز تا پايان عمر، مرا يك آدم مىشناسند، يك نام دارم يك شناسنامه دارم و ...
اكنون حساب كنيم و ببينيم: اين موجود واحدى كه سراسر عمر ما را پوشانده، چيست؟ آيا ذرات و سلولهاى بدن ما و يا مجموعه سلولهاى مغزى و فعل و انفعالات آن است؟
اينها كه در طول عمر ما بارها عوض مىشوند و تقريباً در هفت سال يك بار تمام سلولها تعويض مىگردند؛ زيرا مىدانيم در هر شبانه روز ميليونها سلول در بدن ما مىميرد و ميليونها سلول تازه جانشين آن مىشود، همانند ساختمانى كه تدريجاً آجرهاى آن را برون آورند، و آجرهاى تازهاى جاى آن كار