تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٣٧
آسمانها.
هنگامى كه اين سخنان را با صراحت و خلوص ادا كرد، آنچه از دلش برخاسته بود، بر دل ياران نشست، ناگهان همگى بر پاى او افتادند، بوسه زده گفتند: اللّه به وسيله تو ما را از ضلالت به هدايت دعوت كرده، اكنون بگو چه كنيم؟!.
«تمليخا» برخاست، مقدارى خرما از باغستانى كه داشت، به سه هزار درهم فروخت، پولها را برداشت، بر اسبها سوار شدند، و از شهر بيرون راندند.
هنگامى كه سه ميل راه رفتند «تمليخا» به آنها گفت:
برادران! پادشاهى و وزارت گذشت، راه خدا را با اين اسبهاى گرانقيمت نمىتوان پيمود، پياده شويد تا پياده اين راه را طى كنيم، شايد خداوند گشايشى در كار فرو بسته ما كند.
اسبها را رها كردند، و پياده به راه افتادند، هفت فرسخ در آن روز با سرعت راه رفتند، اما پاهاى آنها مجروح شد، آن چنان كه خون از آن مىچكيد!.
چوپانى به استقبال آنان آمد، گفتند: اى چوپان آيا جرعه شير يا آب دارى ما را ميهمان كنى؟
چوپان گفت: آنچه دوست داريد دارم، ولى من چهرههاى شما را چهره شاهان مىبينم! اينجا چرا؟ من فكر مىكنم، شما از «دقيانوس» پادشاه فرار كردهايد.
گفتند: اى چوپان! حقيقت اين است كه ما نمىتوانيم دروغ بگوئيم، ولى اگر راست بگوئيم، درد سرى براى ما نمىآفرينى؟ سپس سرگذشت خود را شرح دادند.
چوپان، خود را بر دست و پاى آنها افكند و بوسيد گفت: برادران! آنچه در