تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٣٥
بعضى مىگفتند: پنج نفرند كه ششمين سگ آنهاست.
و بعضى مىگفتند: هفت نفرند كه هشتمين سگ آنها است.
در اين حال، خداوند آنها را در حجابى از رعب قرار داده بود به گونهاى كه هيچ يك جرأت داخل شدن در غار را، جز همان فردى كه از آنها بود، نداشتند.
هنگامى كه رفيقشان وارد غار شد، آنها را وحشتزده ديد؛ زيرا گمان مىكردند، جمعيت حاضر بر در غار، ياران «دقيانوس» پادشاه جبار بتپرست هستند، ولى او آنها را از ماجراى خواب طولانيشان آگاه ساخت، و به آنها گفت:
خداوند آنان را آيتى براى مردم قرار داده است.
آنها خوشحال شدند، اشك شادى فرو ريختند و از خدا خواستند كه: آنها را به حال سابق بازگرداند.
اما پادشاه آن زمان گفت: سزاوار است: ما در اينجا مسجدى بسازيم، زيرا آنها گروهى با ايمان بودند.
در اينجا امام عليه السلام اضافه فرمود: آنها در هر سال دو بار پهلو به پهلو مىشدند و سگ آنها بر در غار دست خود را بر زمين گسترده (و مراقب) بود». «١»
در حديث ديگرى از على عليه السلام شرح مبسوطى درباره «اصحاب كهف» مىخوانيم كه، خلاصهاش چنين است: «آنها در آغاز، شش نفر بودند كه «دقيانوس» آنان را به عنوان وزراى خود انتخاب كرده بود، و هر سال يك روز را براى آنها «عيد» مىگرفت.
در يكى از سالها در حالى كه روز «عيد» بود، فرماندهان بزرگ لشگر در طرف راست، و مشاوران مخصوص در طرف چپ او قرار داشتند، يكى از فرماندهان به او آگاهى داد كه: لشگر «ايران» وارد مرزها شده است، او آن چنان