تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٧٨
نموده و در آن خرج كرده بود، اكنون همه بر باد رفته و بر پايهها فرو ريخته بود» «فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلى ما أَنْفَقَ فِيها وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها».
درست در اين هنگام بود كه: از گفتهها، انديشههاى پوچ و باطل خود پشيمان گشت «و مىگفت: اى كاش! احدى را شريك پروردگارم نمىدانستم، و اى كاش! هرگز راه شرك را نمىپوئيدم» «وَ يَقُولُ يا لَيْتَنِي لَمْأُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَداً».
***
اسفانگيزتر اين كه: او در برابر اين همه مصيبت و بلا، تنهاى تنها بود: «جز خدا كسانى را نداشت كه او را در برابر اين بلاى عظيم و خسارت بزرگ يارى دهند» «وَ لَمْتَكُنْ لَهُ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ».
و از آنجا كه: تمام سرمايه او همين بود، چيز ديگرى نداشت كه به جاى آن بنشاند، «و نمىتوانست از خويشتن يارى گيرد» «وَ ما كانَ مُنْتَصِراً».
در حقيقت، تمام پندارهاى غرور آميزش در اين ماجرا، به هم ريخته، باطل گشت، از يكسو، مىگفت: من هرگز باور نمىكنم اين ثروت و سرمايه عظيم فنائى داشته باشد، ولى به چشم خود فناى آن را مشاهده كرد.
از سوى ديگر، به رفيق موحّد و با ايمانش كبر و بزرگى مىفروخت و مىگفت من از تو قوىتر و پر يار و ياورترم، اما بعد از اين ماجرا مشاهده كرد كه هيچ كس يار و ياور او نيست.
از سوى سوم، او به قدرت و قوت خويش متكى بود، و نيروى خود را نامحدود مىپنداشت، ولى بعد از اين حادثه و كوتاه شدن دستش از همه جا و همه چيز، به اشتباه بزرگ خود پى برد؛ زيرا چيزى كه بتواند گوشهاى از آن خسارت بزرگ را جبران كند، در اختيار نداشت.
اصولًا، يار و ياورانى كه به خاطر مال و ثروت همانند مگسهاى دور