تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٨٠
ضمناً، مشهور در معنى «قِطْر» همان است كه گفتيم (مس مذاب) ولى بعضى از مفسران آن را به «روى مذاب» تفسير كردهاند كه خلاف معروف است.
***
سرانجام، اين سدّ به قدرى نيرومند و مستحكم شد كه «آن گروه مفسد، قادر نبودند از آن بالا بروند، و نه قادر بودند در آن نقبى ايجاد كنند» «فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً». «١»
***
در اينجا «ذو القرنين» با اين كه كار بسيار مهمى انجام داده بود، و طبق روش مستكبران، مىبايست به آن مباهات كند و بر خود ببالد، و يا منتى بر سر آن گروه بگذارد، اما چون مرد خدا بود، با نهايت ادب، چنين «اظهار داشت: اين از رحمت پروردگار من است» «قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي».
اگر علم و آگاهى دارم و به وسيله آن مىتوانم چنين گام مهمى بردارم از ناحيه خدا است، و اگر قدرت و نفوذ سخن دارم، آن هم از ناحيه او است.
و اگر چنين مصالحى در اختيار من قرار گرفت آن هم از بركت رحمت واسعه پروردگار است، من چيزى از خود ندارم كه بر خويشتن ببالم و كار مهمى نكردهام كه بر گردن بندگان خدا منت گذارم!
سپس اين جمله را اضافه كرد: گمان نكنيد اين يك سد جاودانى و ابدى است؟ نه، «هنگامى كه فرمان پروردگارم فرا رسد، آن را درهم مىكوبد، و به يك سرزمين صاف و هموار مبدل مىسازد»! «فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ».
«و اين وعده پروردگار من حق است» «وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقّاً».
ذو القرنين در اين گفتارش، به مسأله فناء دنيا، و درهم ريختن سازمان آن در