تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤١٧
شهر شد، ولى دهانش از تعجب بازماند، شكل ساختمانها به كلّى دگرگون شده، قيافهها همه ناشناس، لباسها طرز جديدى پيدا كرده، حتى طرز سخن گفتن و آداب و رسوم مردم عوض شده است، ويرانههاى ديروز، تبديل به قصرها و قصرهاى ديروز به ويرانهها مبدّل گرديده!
شايد در يك لحظه كوتاه، فكر كرد هنوز خواب است و آنچه را مىبيند رؤيا است، چشمهاى خود را به هم مىمالد، اما متوجه مىشود آنچه را مىبيند عين واقعيتى عجيب و باورناكردنى.
او هنوز فكر مىكند، خوابشان در غار، يك روز يا يك نيمه روز بوده است پس اين همه دگرگونى چرا؟ اين همه تغييرات در يك روز چگونه امكان پذير است؟
از سوى ديگر قيافه او براى مردم نيز عجيب و نامأنوس است، لباس او، طرز سخن گفتن او، چهره و سيماى او، همه براى آنها تازه است، و شايد اين وضع نظر عدهاى را به سوى او جلب كرده، به دنبالش روان شدند.
تعجب او هنگامى به نهايت رسيد كه: دست در جيب كرد تا بهاى غذائى را كه خريده بود، بپردازد، فروشنده چشمش به سكهاى افتاد كه به ٣٠٠ سال قبل و بيشتر تعلق داشت، و شايد نام «دقيانوس» شاه جبار آن زمان، بر آن نقش بود، هنگامى كه توضيح خواست، او در جواب گفت: تازگى اين سكه را به دست آوردهام!
كم كم از قرائن احوال بر مردم مسلم شد، كه: اين مرد يكى از گروهى است كه نامشان را در تاريخ ٣٠٠ سال قبل خواندهاند، و در بسيارى از محافل سرگذشت اسرارآميزشان مطرح بوده است.
و خود او نيز متوجه شد كه: در چه خواب عميق و طولانى او و يارانش فرو