تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤١٦
بىدليل است- و گروهى مىگويند: «آنها هفت نفر بودند، و هشتمين آنها سگشان بود».
بگو: «پروردگار من از تعدادشان آگاهتر است»! جز گروه كمى، تعداد آنها را نمىدانند.
پس درباره آنان جز با دليل سخن مگو؛ و از هيچ كس درباره آنها سؤال مكن!
٢٣- و هرگز در مورد كارى نگو: «من فردا آن را انجام مىدهم».
٢٤- مگر اين كه خدا بخواهد! و هر گاه فراموش كردى، (جبران كن) و پروردگارت را به خاطر بياور؛ و بگو: «اميدوارم كه پروردگارم مرا به راهى روشنتر از اين هدايت كند»!
تفسير:
پايان ماجراى اصحاب كهف
به زودى داستان هجرت اين گروه از مردان با شخصيت در آن محيط، در همه جا پيچيد، و شاهِ جبار سخت برآشفت، نكند، هجرت يا فرار آنها مقدمهاى براى بيدارى و آگاهى مردم گردد، و يا به مناطق دور و نزديك بروند، و به تبليغ آئين توحيد و مبارزه با شرك و بتپرستى بپردازند.
لذا دستور داد، مأموران مخصوص، همه جا به جستجوى آنها بپردازند، و اگر رد پائى يافتند، آنان را تعقيب، دستگير، و به مجازات برسانند.
اما هر چه بيشتر جستند، كمتر يافتند، و اين خود معمائى براى مردم محيط، و نقطه عطفى در سازمان فكرى آنها شد، و شايد همين امر، كه گروهى از برترين مقامات مملكتى، پشتِ پا بر همه مقامات مادى بزنند و انواع خطرات را پذيرا گردند، سرچشمه بيدارى و آگاهى براى گروهى از مردم شد.
به هر حال، داستان اسرارآميز اين گروه، در تاريخشان ثبت گرديد، و از نسلى به نسل ديگر انتقال يافت، و صدها سال بر اين منوال گذشت ...
اكنون، به سراغ مأمور خريد غذا برويم و ببينيم بر سر او چه آمد، او وارد