تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٣٦
از شنيدن اين خبر ناراحت شد كه: بر خود لرزيد، و تاج از سرش فرو افتاد.
يكى از اين وزيران كه «تمليخا» نام داشت در دل گفت: اين مرد گمان مىكند خدا است، اگر چنين است، پس چرا اين چنين غمزده شد به علاوه او تمام صفات بشرى را دارد؟!
وزراى ششگانه او هر روز در منزل يكى جمع مىشدند، و آن روز نوبت «تمليخا» بود.
او غذاى خوبى براى دوستان تهيه ديده بود، ولى با اين حال پريشان به نظر مىرسيد (و دست به سوى غذا دراز نمىكرد، دوستان از او جوياى حال شدند) گفت: مطلبى در دل من افتاده كه مرا از غذا و آب و خواب انداخته است، از ماجرا سئوال كردند.
گفت: من در اين آسمان بلند پايه كه بدون ستون برپا است، و كسى كه خورشيد و ماه را به صورت دو نشانه روشن در آن به حركت واداشته، و آن كس كه صفحه آن را با ستارگان زينت بخشيده، بسيار انديشه و مطالعه كردم، سپس، به اين زمين نگاه كرده با خود گفتم: چه كسى آن را از آب بيرون آورد و گسترده ساخت؟
و چه كسى اضطراب آن را با كوهها آرامش بخشيد؟
سپس در حال خودم به انديشه فرو رفتم، و با خود گفتم: چه كسى مرا از حالت جنينى به بيرون رحم مادر فرستاد؟
چه كسى به من از پستان مادر شير گوارا بخشيد و تغذيه نمود؟
و بالاخره چه كسى مرا پرورش داد؟.
از مجموع اين مسائل، فهميدم: همه اينها سازنده، آفريدگار و مدبّرى دارد كه: او حتماً غير از «دقيانوس» است، هم او مالك الملوك است و حاكم بر