تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٤١
در واقع، موسى عليه السلام فكر مىكرد: اين عمل دور از عدالت است كه: انسان در برابر مردمى كه اين قدر فرومايه باشند، اين چنين فداكارى كند، و يا به تعبير ديگر: نيكى خوب است اما در جاى خود.
درست است كه: در برابر بدى، نيكى كردن، راه و رسم مردان خدا بوده است، اما در آنجائى كه سبب تشويق بدكار، به كارهاى خلاف نشود.
***
اينجا بود كه: آن مرد عالم، آخرين سخن را به موسى عليه السلام گفت؛ زيرا از مجموع حوادث گذشته يقين كرد كه: موسى عليه السلام، تاب تحمل در برابر اعمال او را ندارد «فرمود: اينك وقت جدائى من و تو است! اما به زودى سرّ آنچه را كه نتوانستى بر آن صبر كنى، براى تو بازگو مىكنم» «قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً».
البته موسى عليه السلام هم هيچ گونه اعتراضى بر اين سخن نكرد؛ زيرا درست همان مطلبى بود كه خودش در ماجراى قبل، پيشنهاد كرده بود، يعنى بر خود موسى عليه السلام نيز اين واقعيت ثابت گشته بود كه: آبشان در يك جوى نمىرود.
ولى به هر حال، خبر فراق همچون پتكى بود كه بر قلب موسى عليه السلام وارد شد، فراق از استادى كه سينهاش مخزن اسرار بود، و مصاحبتش مايه بركت، سخنانش درس بود، و رفتارش الهام بخش، نور خدا در پيشانيش مىدرخشيد، و كانون قلبش گنجينه علم الهى بود.
آرى، جدا شدن از چنين رهبرى، سخت دردناك است، اما واقعيت تلخى بود كه: به هر حال موسى عليه السلام بايد آن را پذيرا شود.
مفسر معروف «ابوالفتوح رازى» مىگويد: در خبرى است كه از موسى پرسيدند: از مشكلات دوران زندگيت از همه سختتر را بگو، گفت: