تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٣٨
او زمينه خطرى براى جمعى فراهم كرد كه به زودى متوجه شدند و خطر را دفع كردند، ولى در اقدام دوم، ظاهراً او مرتكب جنايتى شده بود.
***
باز آن عالم بزرگوار، با همان خونسردى مخصوص به خود، جمله سابق را تكرار كرده «گفت: به تو نگفتم! تو هرگز توانائى ندارى با من صبر كنى» «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً».
تنها تفاوتى كه با جمله گذشته دارد، اضافه كردن كلمه «لَكَ» است كه براى تأكيد بيشتر است، يعنى من اين سخن را به شخص تو گفتم!
***
موسى عليه السلام به ياد پيمان خود افتاد، توجهى توأم با شرمسارى؛ چرا كه دو بار پيمان خود را- هر چند از روى فراموشى- شكسته بود، و كمكم احساس مىكرد:
گفته استاد ممكن است راست باشد و كارهاى او براى موسى عليه السلام در آغاز غير قابل تحمل است، لذا، بار ديگر زبان به عذرخواهى گشوده چنين گفت: اين بار نيز از من صرفنظر كن، و فراموشى مرا ناديده بگير، اما «اگر بعد از اين، از تو تقاضاى توضيحى در كارهايت كردم (و بر تو ايراد گرفتم) ديگر با من مصاحبت نكن؛ چرا كه تو از ناحيه من ديگر معذور خواهى بود» «قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً».
اين جمله، حكايت از نهايت انصاف و دورنگرى موسى عليه السلام مىكند، و نشان مىدهد: او در برابر يك واقعيت، هر چند تلخ، تسليم بود.
و يا به تعبير ديگر: بعد از سه بار آزمايش، براى او روشن مىشد كه: مأموريت اين دو مرد بزرگ از هم جدا است، و به اصطلاح آبشان در يك جوى نمىرود!
***